برچسب

ساری

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

اصلاً آقا بود

ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد می‌گوید؛ پسربچه‌ای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را می‌بینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت می‌اندازم و بعد به صورت…

پیرزن میوه‌فروش

پیرزن میوه‌فروش، گوشه‌ی خیابان، کنار نوبرانه‌هایش نشسته بود و تسبیح می‌گرداند. سیب‌های سرخ و خوش‌رنگ او از دور برای ما خودنمایی می‌کرد. خواهرم گفت: «سیب‌هایش ترش و آب‌دار است. آن‌قدر…

فراتر از سیاست

دوباره برگشتم به حال‌وهوای ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ که سفره‌ی سحری‌مان پهن بود و آقای سلطانی، مجری سحرگاه شبکه‌ی یک، از شدت گریه نمی‌توانست ادامه‌ی خبر را بخواند. زیرنویس را که دیدم، تازه فهمیدم…