قسم می‌خورم توی چشم‌های پیرزنی که صبح پنجشنبه داشت آسفالت‌های آبکش‌شده‌ی شهرک ایثار را گز می‌کرد، با نگاه زن‌های پشت در غسالخانه‌ی «شاه‌حسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی شش‌ماهه را توی کارتن تحویل خانم برزگر بدهند برای شستن، با زل زدن زبیده که وسط مصاحبه‌ها فهمید رنگینک دوست دارم و فرداش یک کاسه سر زرد پر از رنگینک با برگ‌گل و گردو داد، خانم رحیمی آورد محل اسکان، با مادر پسرکی که عصر نه اسفند پاش دیگر مال خودش نبود؛ یک چیز مشترک پیدا کردم. یک چیز مشترک، بیشتر از کاری که اقلیم و جغرافیا با نخستی‌سانانِ بالای خط استوا کرده! که تمایل داشتند عنبیه‌هایشان آبی باشد که توی نور زیاد بالای خط کور نشوند!

محلی‌های لامرد می‌گفتند گاهی پیش می‌آید صاحابِ (صاحب) آسمان آمپر دمای هوا را تا مرز پنجاه درجه سانتی‌گراد بالا بکشد، بلکه به تریجِ خوشه‌های خرمایِ سر نخل‌ها بَر بخورد و زودتر برسند.

فصل خرماپزان فقط مال خوشه‌های رطب و خرما نیست؛ پختن را می‌نویسند به پای زن‌ها و مردها، به پای خانه‌ها و سوپری‌ها و خیابان‌ها.

آن «رسیده شدن» توی نگاه آدم‌ها، روی دیوارها و کف خیابان هم خودش را نشان می‌دهد.

آن چیز مشترک توی نگاه پیرزن و زن کارتن‌به‌دست پشت در غسالخانه و توی چشم‌های زبیده، خیلی زورش بیشتر از تأثیر اقلیم و گرما و این جور حرف‌ها بود.

زن‌ها و دخترها، خیلی‌هایشان نمی‌دانستند اسمش «پریزم» بوده یا اینکه بالستیک است یعنی دقیقا چه جوری است؛ ولی مطمئن بودند هیچ بچه دو ساله‌ای اتفاقی موقع بازی لب باغچه نمی‌میرد، هیچ در آهنی خانه‌ای اتفاقی سوراخ نمی‌شود، کف هیچ خیابانی تصادفی عین آبکش نمی‌شود و هیچ درختی بی‌بهانه خشک نمی‌شود.

اگر احوال لامردی‌ها را بپرسند می‌گویم چشم‌های زن‌ها و دخترهایشان با بقیه زن‌ها و دخترهای جاهای دیگر فرق دارد؛ ارزش افزوده دارند. چیزهایی دیدند که بقیه ندیدند! بیشتر از ما سرشان می‌شود!

زمین خیابان و ورزشگاه توی عکس‌های لامرد عصر ۹ اسفند عین زمین خاکی بود با جای قطره‌های باران؛ نه آن‌قدر که یک‌دست خیس شده باشد.

صبح پنجشنبه رفتم از نزدیک جای باران را ببینم، دیدم زمین باران خورده بود اما نه آن‌قدر که خیس. یک جوری باریده بود که گوشت تن خیابان و زمین ورزشگاه و آدم‌ها کنده شده بود! سی‌وپنج ثانیه بارش ساچمه‌ای کار یک فصل خرماپزان را کرده بود.

چشم‌های زن‌ها و دخترهای لامردی با چشم‌های ما فرق داشت.

مردهایشان یکی‌درمیان رفته بودند جزایر...

نه اینکه ملوان باشند یا کارگر شرکت آلومنیوم‌سازی و این‌ها.

باران ساچمه‌ای حتی حال مردها را هم عوض کرده بود!

#جنگ_رمضان

✍🏻 طیبه فرید

پنجشنبه | ۳۰ مهر ۱۴۰۵ | #فارس #لامرد باشگاه ورزشی شهید خلیل نعیمی

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.