احتمال بارشهای پریزمی
قسم میخورم توی چشمهای پیرزنی که صبح پنجشنبه داشت آسفالتهای آبکششدهی شهرک ایثار را گز میکرد، با نگاه زنهای پشت در غسالخانهی «شاهحسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی ششماهه را توی…
قسم میخورم توی چشمهای پیرزنی که صبح پنجشنبه داشت آسفالتهای آبکششدهی شهرک ایثار را گز میکرد، با نگاه زنهای پشت در غسالخانهی «شاهحسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی ششماهه را توی…
رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمیخورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم…
جنگ خیلی نزدیک شده بود. آنقدر که من شبها با شمد گلدار نمازم میخوابیدم. نصفهشبی که خیابان غفاری را زدند، تازه چشمهام گرم شده بود که زمین لرزید. دستبهدست شدم و شمد و پتو و خواب…
خیابان صاحب دارد. صدتا، هزارتا. شاید هم بیشتر. سرقفلی شرق میدان معلم دست سه نسل از بچههای ننه جهان و موکب قشقاییهاست. آن گوشه سهم خودشان است و آن را به هیچکسی نمیدهند. آتش به پا…
بخش پایانی جنگ عین آدم است. این روزها بیشتر شبیه آدمی که دارد از بلوغ میگذرد. خیلی خودشتر، خیلی واقعیتر. بلوغ جنگ روی اخلاق آدمها اثر گذاشته. تا یک ماه و چند روزِ پیش دیدن بعضی…