(بخش پایانی)

جنگ عین آدم است. این روزها بیشتر شبیه آدمی که دارد از بلوغ می‌گذرد. خیلی خودش‌تر، خیلی واقعی‌تر. بلوغ جنگ روی اخلاق آدم‌ها اثر گذاشته. تا یک ماه و چند روزِ پیش دیدن بعضی حرکت‌ها توی خیابان قفل بود! مثلاً پرچم دستت بگیری و وسط ماشین‌ها دور میدان بتابی. اصلاً نمی‌شد بعضی کلمات را توی منظر و مرئا گفت، چه برسد به اینکه عکسی را چند تا چند تا بزنی به پت‌وپهلوی ماشینت و وسط انبار باروت کُری بخوانی! گرانی و تورم و کم‌کاری‌ها با ما چنان کرد که شده بودیم عینِ لیلا حاتمی توی فیلمِ «سربه‌مهر»! اما جنگ اقتضائات خودش را دارد. یک ماه و چند روز است خودمان‌تر شده‌ایم. واقعی‌تر.

توی میدان معلم جای سوزن انداختن نیست.

دکتر نظری دمِ درِ غرفه زنان دارد با یکی دو نفر از بچه‌های بسیج جامعه پزشکی حرف می‌زند. با اینکه دو سه شب بیشتر نیست که می‌شناسمشان اما جنس‌هایشان آشناست. نزدیکند. هر صنفی گره بخورد به مردم «جنس‌ آشناست.»

می‌پرسم: «دکتر پوردست هستن؟»

جوابش مثبت است.

تا پا می‌گذارم توی غرفه زنان، دستیار دکتر می‌گوید: «نویسنده!» دکتر پوردست تا می‌بیندم می‌گوید: «عههه چند دقیقه پیش یکی اومده بود! دیر رسیدی!»

دیشب توی صف مراجع‌ها یکی را پیدا کردم! اتفاقاً می‌شناختمش. زهره دختر آقای «نون». دوست خانوادگی‌مان. تازه پا گذاشته بود به ماه نهم. گفتم: «چرا اومدی اینجا؟ نمیگی طوریت بشه؟» من که حرف می‌زدم نیشش باز شد و گفت: «مثلاً جنگه‌ها! نمیشه مملکت جنگ بشه ما نباشیم. قرار باشه اتفاقی بیفته خونه هم باشم میفته! اصلاً اینجا بینِ مردم باشم حالم خیلی بهتره.»

از حرف‌های زهره چیز جدیدی در نمی‌آید. او نمی‌ترسد! همین...

بعد از پست آخرم هر کی توی قوم‌وخویش و سر و همساده زنِ حامله سراغ داشته پیام داده. شیراز، تهران، اهواز... هفت ماهه، چهار ماهه، پابه ماه!!!

حتی یکی زنگ زد و عکس یک‌ونیم نفره یکی را که قرار است هفته دیگر مادر شود برایم فرستاده ایتا و بعد گوشی را داده دستش که حرف بزنیم. همین‌قدر پایِ کار! وسط تجمع چمران بود. با خودم گفتم: «ملت چه توکلی دارند، هفته سی‌وهفت! اگر ترقه بیندازند چی؟ مثل آن شبی که توی معلم اکلیل سرنج انداختند!»

زن اما عین خیالش نیست. می‌گوید: «استرس ندارم. شبا که شروع می‌کنن به زدن انقد خستمه که حوصله‌م نمیشه پهلو به پهلو شم ببینم کجارو زدن. تخت می‌خوابم.»

او هم حرف جدیدی ندارد جز اینکه «نمی‌ترسد.»

این یکی دو روز با پرسنل چند تا از زایشگاه‌های شهر حرف زدم. هنوز آمار معنی‌داری با این عنوان که اضطراب جنگ باعث افزایش سقط یا زایمان زودرس باشد ندارند!

دکتر پیردست می‌گوید: «تو شرایط عادی هر شوکی می‌تونه زمینه سقط یا زایمان زودرس بشه. همه چیز بستگی به حال مادر داره.»

این بستگی داشتن به حال مادر را خوب می‌فهمم.

زنی که بار شیشه‌اش را برمی‌دارد می‌رود خیابان تکلیف حالش روشن است. توی حالت عادی طبیعی‌اش این است که یک درصد احتمال خطر هم بدهد از باب «وجوب دفع ضرر محتمل» بنشیند توی خانه‌اش و ساک بیمارستانش را ببندد و لباس‌های بچه‌اش را زیر و رو کند و قند توی دلش آب بشود. اما انگار بلوغِ جنگ روی قواعد و اصول عادی زندگی آدم‌ها حتی روی «وجوبِ دفع ضرر محتمل» هم اثر گذاشته.

مادر پابه ماهی می‌گفت: «اگه این مملکت بیفته دستِ اجنبی، آینده‌ای نداریم که بخاطر بچه‌هامون بهش دل ببندیم.»

داشت از وجوب دفع ضرر محتمل بزرگ‌تری حرف می‌زد!

ضرر محتملِ «سرزمینی که دستِ اجنبی باشد.»

نمی‌دانم این روزها کجای جنگیم. اولش، وسطش یا آخرش؛ اما چیزی که می‌بینم مردمی هستند که توی حالت عادی بهشان نمی‌آمد این‌قدر دلشوره خاک داشته باشند. گرانی و تورم یک‌جوری سایه انداخته بود روی زندگی‌هایمان که حتی ترامپ هم فکر کرده بود «مردم ایران جنگ نمی‌خواهند، مصونیت می‌خواهند»...

معلوم است که مردم ایران شروع‌کننده هیچ جنگی نیستند اما جنگ و تهاجم اخلاقشان را عوض می‌کند. آن‌قدر که تو اگر ابرقدرت باشی و چند برابر آن‌ها تسلیحات داشته باشی و جنگ را شروع کنی معلوم نیست به این راحتی حریفشان شوی...

سی‌ و چند روز است دارند با ما می‌جنگند. تسلیحاتشان از ما بیشتر است. زورشان می‌رسد اما عین خر توی گِل گیر کرده‌اند.

تسلیحات ایران مردم ایرانند با پژواک الله‌اکبرشان. همین زن‌های پابه ماه و بچه‌هایی که نیامده در حفظ این خاک شریکند... با انگیزه «وجوب دفع ضرر محتمل»!

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.