حاج صالح
سرباز آمریکایی با جلیقهی ضدگلولهی نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
سرباز آمریکایی با جلیقهی ضدگلولهی نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…
رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمیخورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم…
شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگیِ مخصوصِ خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتانِ دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشهی شالش بود و با دستِ دیگرش دخترکش را گرفته…
صندوق نوشابه، شمع، صابون و تنباکو، چیزهای مشترک همه بقالیهاست. بقال محل ما قرص استامینوفن هم دارد؛ معنی واقعیِ وجودِ «شیر مرغ تا جان آدمیزاد» است. اما یک چیزِ مشترکترِ دیگر هم وجود…