حاج صالح
سرباز آمریکایی با جلیقهی ضدگلولهی نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
سرباز آمریکایی با جلیقهی ضدگلولهی نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…
رغبتم نیست چیزهای تکراری بنویسم. آدم اگر به جای فستیوالِ «کَن» بنویسد «وِنیز» و لاله مرزبان را بنشاند روی صندلی ترانه علیدوستی، آب از آب تکان نمیخورد: «ما ایرونیا خیلی بدبختیم…
شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگیِ مخصوصِ خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتانِ دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشهی شالش بود و با دستِ دیگرش دخترکش را گرفته…
جنگ خیلی نزدیک شده بود. آنقدر که من شبها با شمد گلدار نمازم میخوابیدم. نصفهشبی که خیابان غفاری را زدند، تازه چشمهام گرم شده بود که زمین لرزید. دستبهدست شدم و شمد و پتو و خواب…
صندوق نوشابه، شمع، صابون و تنباکو، چیزهای مشترک همه بقالیهاست. بقال محل ما قرص استامینوفن هم دارد؛ معنی واقعیِ وجودِ «شیر مرغ تا جان آدمیزاد» است. اما یک چیزِ مشترکترِ دیگر هم وجود…
اگر فیلسوف یا آدمحسابی بودم و کسی از من میپرسید هدف از آمدن ما به دنیا چیست، بیدرنگ میگفتم آمدهایم برای گریه بر خاندان آلالله. این را در اوج روضه بیشتر حس میکنم. درست وقتی…
خیابان صاحب دارد. صدتا، هزارتا. شاید هم بیشتر. سرقفلی شرق میدان معلم دست سه نسل از بچههای ننه جهان و موکب قشقاییهاست. آن گوشه سهم خودشان است و آن را به هیچکسی نمیدهند. آتش به پا…
بخش پایانی جنگ عین آدم است. این روزها بیشتر شبیه آدمی که دارد از بلوغ میگذرد. خیلی خودشتر، خیلی واقعیتر. بلوغ جنگ روی اخلاق آدمها اثر گذاشته. تا یک ماه و چند روزِ پیش دیدن بعضی…