شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگیِ مخصوصِ خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتانِ دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشه‌ی شالش بود و با دستِ دیگرش دخترکش را گرفته بود و مشغول خرید از فروشگاه بودند. همه‌ی این خصوصیاتِ ظاهری‌اش مرا به جنوب و هرمزگان برد.

از همان اولی که دیدمش، همه‌چیزش با بقیه فرق داشت. همین هم شد که بیشتر به چشمم آمد و نگاهم از همان بدوِ ورود به او بود. کنار غرفه‌ای ایستاد. هنوز زیرچشمی نگاهش می‌کردم که کسی صدایم زد. چند دقیقه بعد که دوباره برگشتم سمت زن، دیدم مشغول صحبت با خانم فروشنده پشت غرفه شده است. خوشحال شدم؛ دوست داشتم بدانم از کجا می‌آید و چه می‌گوید. نزدیک‌تر شدم.

ـ اونجا هنوز که هنوزه مثل قبل نشده. هیچ‌وقت هم نمیشه.

نمی‌فهمیدم از کجا حرف می‌زند؛ هنوز حرف‌هایش مبهم بود.

ـ ما کلاً اونجا جمعیت‌مون زیاد نیست؛ حالا شما فکر کن تو همچین منطقه‌ای، توی یه روز، یه مدرسه با تمام آدم‌های توش از بین بره.

پلک‌هایم لرزید. توی دلم خالی شد. اهل میناب بود. دوباره در عمق چشمانش دقیق شدم؛ نمی‌دانستم می‌خواهم چه چیزی درونِ مردمک‌های مشکی‌اش پیدا کنم، اما انگار دنبال چیزی بودم از درونِ خودِ او...

ـ گلزار شهدا از ۹ اسفند به بعد دیگه یه روز هم خالی نیست. شاید می‌تونم بگم شلوغ‌ترین جای شهر اونجاست...

خانم فروشنده چهره‌اش را توی هم می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. هیچ‌کس در برابر این حجم از غم، حرفی برای گفتن ندارد. نه تنها خانم فروشنده، هیچ‌کدام از ما غیرمینابی‌ها یارای هم‌کلام شدن با آن‌ها را نداریم.

ـ میناب رو تا قبل از این هیچ‌کس نمی‌شناخت. اصلاً خیلی‌ها نمی‌دونستن همچین شهری هم وجود داره؛ اما بعد از این ماجرا اسم در کردیم. میناب معروف شد.

سرش را پایین انداخت. نفسِ سنگین درونِ سینه‌اش را بیرون داد و همان‌طور که دستِ دخترکش را می‌گرفت و طوری که انگار می‌خواهد آخرین جمله‌اش را بگوید، آماده‌ی رفتن شد:

ـ اما ای کاش این‌طوری اسم در نمی‌کردیم. ما نمی‌خواستیم با همچین اتفاقی معروف بشیم...