نمیخواستیم معروف شویم
شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگیِ مخصوصِ خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتانِ دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشهی شالش بود و با دستِ دیگرش دخترکش را گرفته…
شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگیِ مخصوصِ خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتانِ دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشهی شالش بود و با دستِ دیگرش دخترکش را گرفته…