صندوق نوشابه، شمع، صابون و تنباکو، چیزهای مشترک همه بقالیهاست. بقال محل ما قرص استامینوفن هم دارد؛ معنی واقعیِ وجودِ «شیر مرغ تا جان آدمیزاد» است. اما یک چیزِ مشترکترِ دیگر هم وجود دارد و آن، منشِ بقالهاست.
بقالی یعنی قلب تپندهی محله؛ قلبی که اخبار و احوال اهالی محل توی رگهایش جریان دارد. همینطور که تخمه را با سرتاس نوکنوک توی کیسه میریزد تا ۵۰۰ گرمِ قرمزِ رنگِ دیجیتال بشود ۵۰۲ گرم، توی آن مکان کوچک، آمار دختران دمبخت، نتیجه کنکور، مریضی و سلامتی همسایهها ردوبدل میشود.
اگر بقالی قلب تپندهی محله باشد، مسجد، مغز محله است. مشکلات مردم، درددلها و گرفتاریها آنجا حل میشود. عیادت دستهجمعی از بیمار محله، دیدن حاجی و کربلاییها را اهالی مسجد محل بهجا میآورند. تابستانها منجوق و ملیله و کامپیوتر به بچهها یاد میدهد و شبهای ماه رمضان انگار دورهمی خانوادهی محل را برگزار میکند. محله خیلی خاصیتهای دیگر دارد؛ گلچینش را بخواهم در یکی دو جمله بگویم میشود اینکه اعضای محله از هم خبر دارند، نسبت به هم بیاعتنا نیستند. مثل ربات صبح نمیروند بیرون و شب بخزند توی خانههایشان. محله زنده است.
دوشنبه پیش رفته بودیم بازدید یکی از محلههای شهر شیراز. نه بخاطر اینکه محله اینهمه خاصیت دارد؛ نه، بخاطر اینکه آن محله بمباران شده بود. اولین چیزی که رسانهایها به آن میگویند «روایت اول»، اینگونه به گوش ما رسید: «دنبال شخص خاصی میگشتند که همزمان اینجا و میدان امام حسین (ع) را زدند.» ولی روایتهای بعدی میگفت شاید بخاطر ماشینهای شهرداری فکر کردند اینجا خبری هست، یا واقعاً نیتشان زدن پایگاه اورژانس بوده و این چیزها.
برای اینکه بیشتر بفهمم چرا «زیباشهر» را با اینکه منطقهی نظامی نبود زدند، ایتا را باز کردم. آن بالا، روبروی علامت ذرهبین تایپ کردم «زیباشهر». پیامهای مرتبط با روز حمله جدا شدند. هرچه گشتم همه متحد یک چیز میگفتند: «زیباشهر را دو مرحله زدند. بار اول کمرمقتر و کمتلفات. همین که مردم جمع شدهاند ببیند چه خبر بوده، بمب دوم را چند دقیقه بعد با شدت و حدت بیشتری زده و مجروحها و ۱۸ شهید، بیشتر مال این مرحله هستند؛ و پشتبندش که آی مردم! حواستان باشد وقتی زدند جمع نشوید.» در نجفآباد اصفهان هم همین کار را کردند. دشمن میخواهد اینطوری کشته بگیرد و فلان.
این حرف هیچجوره مقبول دلم نیفتاد. زیباشهر محله است؛ یک محله از همانهایی که اول متن یادش کردیم. مسجد فعال و بقالیِ باخبر از اهالی دارد. روح زندگی تویش جریان دارد. از همانهایی که اگر بچهای توی پارک خورد زمین یا دوچرخهاش کف خیابان چپه شد، همه میدانند بچه فلان کَسک بوده و سریع زنگ میزنند که بیایند پیاش. حالا توی این محلهی زنده بمب ترکیده؛ مگر میشود مردم نیایند؟ نه که زنها چادر کنند بیایند تماشا و یک تصویر فانتزی بسازند که همه دور محل حادثه ایستادهاند به پچپچ؛ نه، یک تصویر عاشورایی. مثلاً همین بقال محل؛ گفتند تا صدا را شنیده دست برده یک شل آبمعدنی برداشته و دویده تا باری از دوشی بردارد؛ مردمِ تازه از روزه درآمده را سیراب کند. ولی گویا به مقصد مهمتری به نام شهادت میدویده؛ چون اگر قدم برداشته بود، آن ترکش از چپ و راستش رد میشد. مردم طبق صفای باطنشان هرچه در چنته داشتند آوردند که یاریگر باشند. ذهن پاک و بیمواجههی آنها با دشمن چه میدانست که طرف مقابل انقدر رذل است که بخواهد جانِ تر و فرزترین آدمهای محله برای خدمت را بگیرد.
محلهای که زنده است و این روحِ زنده، همان چیزی است که در لحظات سخت، فرق میان توصیهی رسانهها و واقعیتِ خیابان را میسازد.
حالا بعد آن ماجرا، محلهی زیباشهر زندهتر از قبل شده؛ با وجودی که بقالش «آقای پری» شل آب به دست شهید شد و عددهای دیجیتال روی ترازوی مغازهاش چند نقطهچین صاف شد. زندهتر شده چون نور شهید و زور شهید از زندهاش بیشتر است و حالا این محله سوای همهی خاصیتهایش، شهید دارد. شهیددار شدن همانطور که افتخار دارد، درد هم دارد؛ درد دوری و فراق و هزار نقطه بعدش. نمیدانم استامینوفنهای بقال محلهمان میتواند درد حاصل از این جنایت را اندکی توی وجودم فروکش کند؟ قطعبهیقین نه. این دردها را فقط توی مسجد محل میتوان تسکین داد؛ پای روضههای ماه محرم.
پ.ن: عکس تزئینی میباشد.