توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافه‌اش می‌کرد. سرش را کج می‌کرد، خودش را می‌کشید بالا و هی روی پنجه‌ی پا می‌ایستاد تا شاید از لای شانه‌های جمعیت، چشمش به سنگ مزار بیفتد. یک جور اشتیاق دیدن توی چشم‌هایش موج می‌زد، انگار وظیفه داشت تصویر روبه‌رو را با تمام جزئیات توی ذهنش ضبط کند و ببرد.

صف که کمی جلو رفت و به دیوار حائل کنار مزار رسیدیم، آرام گرفت. بی‌هوا پرسیدم: «سختت نیست توی این شلوغی؟» نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی زد: «نه، من به این روی پنجه ایستادن‌ها عادت دارم.»

پدرش جانباز بود؛ از آن جانبازهایی که سال‌هاست گوشه‌گیر تخت و ویلچرند و حسرت یک‌بار دیدن آقا از نزدیک، مثل یک زخم قدیمی روی دل‌شان مانده بود. تعریف می‌کرد که چند سال پیش، پدر دست او را گرفته و به عنوان نماینده‌ی چشم‌های خودش فرستاده بود دیدار حسینیه. می‌گفت: «اون روز توی حسینیه هم کارم همین بود؛ هی روی پنجه پا بلند می‌شدم، دست تکون می‌دادم تا شاید آقا نگاهم کنه و نامه‌ی بابا رو به دستش برسونم. اون روز تمام تلاشم این بود که دِین چشم‌های بابام رو ادا کنم و از دور بگم: آقا، بابام سلام رسوند.»

صدایش وقتی به روزهای تشییع رسید، لرزید: «وقتی خبر شهادت آقا اومد، بابا انگار دوباره ترکش خورده باشه، مچاله شد. پاهایش نمی‌کشید بیاید، اما دست منو گرفت و گفت: تو باید بری مشهد؛ هم تشییع، هم زیارت.»

حالا دختر روبه‌روی من ایستاده بود، در دارالذکر. آمده بود تا این بار سلام آخرِ پدر را برساند. عشق پدر توی رگ‌های دختر هم دویده بود. دستش را گذاشت روی سینه‌اش، چشمانش را بست و زیر لب زمزمه کرد: «بابام سلام رسوند.» و من حس کردم در آن گوشه‌ی شلوغ و پرنور، پدری از فرسنگ‌ها دورتر، با چشم‌های دخترش داشت مزار را زیارت می‌کرد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.