بابام سلام رسوند
توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافهاش میکرد. سرش را کج میکرد، خودش را میکشید بالا و هی روی پنجهی پا میایستاد تا شاید از لای…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافهاش میکرد. سرش را کج میکرد، خودش را میکشید بالا و هی روی پنجهی پا میایستاد تا شاید از لای…
استاد فلسطینیِ ما وقتی از آداب و رسوم مردم فلسطین صحبت میکند، بلافاصله بعد از آن میگوید: «ولکن قبلالحرب.» جملهاش اینگونه است؛ انگار یک نفر با گوشهٔ ناخنش بزند زیر زخمِ خونبستهٔ…
دبیرستانی بودیم و میآمدی در حلقهی بچههای ما صحبت میکردی؛ آن زمانها تازه طلبه شده بودی ولی تبلیغ را رها نمیکردی. آخر خیابان تهران، یک کافهکتاب داشتی که طبقهی بالایی داشت و آنجا…
شامی را که در روغن داغِ ماهیتابه انداختم، با صدای جیغِ بلندی رویش فرود آمد. دستم را به ظرف پلاستیکی موادم رساندم و مشغول قالب گرفتنِ شامی بعدی شدم. در ذهنم، کارهای باقیمانده را ردیف…
ما به مادربزرگم «آجی» میگوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای داییها ،هم «آجی» صدایش میزنند. همان موقعی که خانهشان يعنی همان خانهی سرایداری…
ـ آقا سید میشه از آخرین سفرشون به جمکران برامون بگید؟ سیّد نفس عمیقی کشید؛ انگار خاطرات زیادی از ذهنش عبور میکرد. با همان تهلهجهی شیرین ترکی گفت: آقا زیاد به جمکران میآمدند؛ چه…
آن روز تیرماه، به اندازه یک ربع دیرتر از دوستانم به منزل خواهر شهیده رقیه پیروز رسیدم. داخل خانه شدم و کنار یکی از خانمها نشستم. کمی زمان برد تا با جمع همراه شوم. خواهر شهید داشت از…
یک پراید سفید قدیمی دور میدان ترمز کرد. خانم سنوسالداری با چادر مشکی طرحدار از ماشین پیاده شد. علاوه بر پرچم، یک چوب بلند دیگر هم داشت؛ چوبی که با پارچههای مشکی و سبز و سفید و…
خواب و بیدار بودم که دو خانم مشغول صحبت، وارد کوپه شدند. اولی دخترک افغانیِ بلیطدار بود و دومی بدون بلیط آمده بود داخل قطار. با آمدن متصدی قطار برای چک کردن بلیطها، گفت بلیط ندارد و…