یک پراید سفید قدیمی دور میدان ترمز کرد. خانم سن‌وسال‌داری با چادر مشکی طرح‌دار از ماشین پیاده شد. علاوه بر پرچم، یک چوب بلند دیگر هم داشت؛ چوبی که با پارچه‌های مشکی و سبز و سفید و قرمز تزئین شده بود. شبیه عَلَم‌هایی که محرم و صفر در روستاها و عزاداری‌های سنتی دیده بودم.

عَلَم گاهی تعادلش به هم می‌خورد و به طرفین کج می‌شد. دوباره راستش می‌کرد و عمود به آسمان نگاهش می‌داشت. نوک علم یک پرچم مشکی مثلث‌شکل داشت و روی آن «یا ابالفضل» با نخ سبزرنگ گلدوزی شده بود.

آرام رفتم نزدیکش، سلام کردم، پرسیدم علم را خودش درست کرده؟ تأیید کرد. گفت قبلاً هم یک علم دیگر ساخته، برای دخترش که سخت مریض بوده، و با همان علم شفایش را از باب‌الحوائج گرفته است.

حالا این علم را به نیت پیروزی اسلام و مسلمین، به یاد آقا، با رنگ‌های پرچم ایران درست کرده بود. به نیت اینکه علم رهبر شهید زمین نماند. گفت تمام پارچه‌ها را افراد مختلف آورده‌اند؛ همه را شسته و دوخته و گره زده به علم.

گفت هرشب با علمش می‌آید کنار خیابان. با یک دستش علم را نگه می‌دارد و با دست دیگرش پرچم ایران.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.