آن روز تیرماه، به اندازه یک ربع دیرتر از دوستانم به منزل خواهر شهیده رقیه پیروز رسیدم. داخل خانه شدم و کنار یکی از خانمها نشستم. کمی زمان برد تا با جمع همراه شوم.
خواهر شهید داشت از رقیه میگفت. اینکه استاد حوزه بود و اصالتاً ترکزبان بودند. رقیه پنج سال پیش با شهید حسن مهدی، با چهار بچه قد و نیمقد ازدواج کرده بود. روز خواستگاری از او خواسته بودند: «از این به بعد باید امالبنین باشی. باید مادر باشی برای چهار فرزند حسن. این را قبول میکنی؟»
میگفتند خودش قلباً و با رضایت کامل، قبول کرد زندگی با بچهها را. فکر کردم خدایا چه زنی و چه ایمانی! رقیه میتوانست زندگی سادهتری را انتخاب کند، اما او پذیرفت بار چهار فرزند را به دوش عشق بکشد. نکند میدانست که خیلی زود این چهار فرزند، پاداش عشق بیچونوچرای او را خواهند داد؟!
آنقدر این مسئولیت برایش جدی بود که در سفر حج مدام نگران بیماری فرزند کوچکتر بود و تماس میگرفت و پیام میداد که داروهایش را خورده؟ الان حالش چطور است؟ بگویید مادر زود میآید کنارت. او دیگر رقیه نبود، حالا امالبنین شده بود و دلش برای فرزند کوچک میتپید؛ همان کودکی که روزی برایش غریبه بود.
زن برادرِ شهیده گاه از خاطرات سفر مشترک حج تمتعشان میگفت. اینکه شهیده رقیه در سفر حج، نماز شهادت خوانده و اهل کاروان به شوخی میگفتند با این نماز و طلب شهادت، یکهو دستهجمعی در اتوبوس میرویم هوا! اما خبر نداشتند بلیط پرواز آسمانی رقیه با یک هواپیمای خصوصی است و با یک سفر خانوادگی.
نمیدانم چرا، اما آن روز مدام حس میکردم شاید رقیه هم اینجاست. وجودش را حس میکردم. به نظرم میآمد آنجا روی مبلهای خالی، تمامشان نشستهاند. حسن، رقیه، محمدجواد، علیاکبر، زهرا، مبینا، پدر و مادر حسن و دو تا برادرهایش. همانها که با یک پرواز رفته بودند و نشسته بودند در یک قاب. یک قاب کامل دهنفره. یعنی حسن در آن پرواز با همهی عزیزانش رفت.
خواهر میگفت دلمان بیشتر برای حسن میسوزد، او هیچکسی را ندارد برایش عزاداری کند یا از خاطراتش بگوید. راست میگفت. حسن پدر، مادر و دو برادرش همگی رفته بودند و مرثیهخوانی نداشتند.
اما به نظر من حسن غریب نیست؛ چون رقیه را دارد، چهار فرزندش را دارد، پدر و مادرش را دارد، برادرانش را دارد. همه در کنار هم، در یک حریم آسمانی. خودِ خدا این خانواده را برگزید و در کنار هم نشاند. حسن شاید در زمین کسی را نداشته باشد که برایش اشک بریزد، اما در آسمان، نُه نفر با او هستند که عشقِ رقیه، همهشان را به هم گره زده است.
آن روز توی ماشین که برمیگشتم، ساکت بودم. هوا داشت تاریک میشد. کولر ماشین را خاموش کردم، شیشه را دادم پایین، باد گرم خورد به صورتم. فکر میکردم به شهیده، به آن نماز شهادتی که در سفر حج خوانده بود. به اینکه چطور یک نفر بار زندگی با چهار بچه را میپذیرد. پذیرفتن مسئولیت چهار فرزند برای یک زن کار آسانی نیست، خودش یک جهاد بزرگ است؛ باید خیلی فداکار باشی.
و چه فداکاریای از این بالاتر که یک زن، نه فقط جانش، که دلش را، عشقش را، جوانیاش را، همهی رویاهایش را تقدیم چهار کودک کند و چنان در این مسیر صادق باشد که خدا او را با همان چهار کودک، با همان همسر و با تمام خانوادهاش در یک قاب آسمانی و جاودان کند. رقیه پیروز، فقط یک شهید نیست. او مادری است که با عشق پاکش ثابت کرد که فداکاری رمز ابدیت و جاودانگی است و این قاب خانوادگی دهنفره، تا همیشه در قلب من جا خوش میکند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…