دیروز تماس گرفته بودم با یکی از آشناهای پدرم که کشاورزی اهل مهرستان است. دربارهٔ حادثهٔ تروریستی از او پرسیدم، گفت: «دخترم، واقعیتش من خودم نبودم. خونه‌ام روستاس، ولی دیروز عصر که رفته بودم توی شهر، دیدم مردم همه ناراحت بودن از شهادت خانم عقیلا. همه می‌گفتن آدم خوبی بوده بنده خدا!»

ناراحتی مردم برای شهادت یک مسئول در بین این‌همه مسئول برایم عجیب بود، اما عجیب‌تر از آن، این بود که چرا گروهکی که خود را مردمی می‌داند، باید کسی را شهید کند که مردم دوستش دارند و برایش عزادار شده‌اند؟

صوت صحبت‌های خانم شی‌زاده، همکارِ خانم عقیلا را که اهل مهرستان است، پخش می‌کنم. می‌گوید که برای ما سؤال هست: «چرا خانم عقیلا؟ این‌همه مسئول دیگه، کسایی در رده‌های بالاتر از خانم عقیلا هم هستن... پس چرا خانم عقیلا؟»

صوت‌ها و نکاتی را که یادداشت کرده‌ام، زیر و رو می‌کنم؛ به دنبال سرنخ می‌گردم.

یک جایی از ایشان پرسیدم: «ارتباط خانم عقیلا با مردم چطور بود؟» و ایشان خاطره‌ای تعریف کرد: «یه بار یه اردوی مشهد داشتیم. خانم عقیلا خودش نتونست بیاد و چندتا خانم دیگه رو فرستاد. ما رفتیم مشهد و برگشتیم... روزی که رسیدیم مهرستان، دیدیم خانم عقیلا اومد استقبال و یک‌سری اسباب‌بازی و وسایل دیگر دستش بود، بعد اسباب‌بازی‌ها را داد به خانم‌های بلوچی که از مشهد برگشته بودن.»

خانم شی‌زاده می‌گفت: «تعجب کردم و برام سؤال شده بود که قضیهٔ اسباب‌بازی‌ها چیه!» و سرانجام بعد از گذشت چند روز رفته‌است خانهٔ خانم عقیلا و آن‌جا قضیه را از او پرسیده: «خانم عقیلا، قضیهٔ اون اسباب‌بازی‌ها چی بود که خریده بودی؟ اونا از مشهد اومده بودن، باید سوغاتی می‌آوردن! تو چرا براشون خرید کرده بودی؟»

خانم عقیلا با لبخند جواب داده: «می‌دونی... روزی که به این خانما گفتم برید مشهد، گفتن که خیلی دلمون می‌خواد ولی خب اگه بریم و بیایم، بچه‌ها انتظار سوغاتی می‌کشن. ما هم دستمون خالیه... به زور راضی‌شون کردم؛ گفتم برید شما حالا... می‌گفت که اینا بچه دارن، اون اسباب‌بازی‌ها رو گرفتم که وقتی می‌رن خونه، دست‌خالی نباشن و به عنوان سوغاتی اسباب‌بازی‌ها رو ببرن برای بچه‌هاشون.»

انگار که بازگوییِ خاطره، خانم شی‌زاده را برگردانده بود به گذشته... بعد از کمی سکوت ادامه داد: «خانم عقیلا خیلی به همه توجه داشت؛ حواسش به همه بود. چیزایی یا کسایی که هیچ‌کس بهشون توجه نمی‌کرد رو خانم عقیلا حواسش بهشون بود...»

به این‌جای حرفش که رسید، به گریه افتاد.

با خودم فکر می‌کنم وقتی کسی این‌قدر حواسش به اطرافیانش باشد، خب طبیعی است همه بی‌قرارِ رفتنش باشند.

خانم شی‌زاده مدام می‌زد زیر گریه. خانم دهانی، یکی دیگر از همکاران بلوچ شهیده عقیلا، ایشان هم حالش خوب نبود. می‌گفت: «تمام وجودم آتیشه... همهٔ مردم مهرستان داغدارن الان... اونا خوب می‌دونستن کی رو شهید کنن؛ ازش می‌ترسیدن. با مردم خیلی خوب بود... موقعِ سیل و بارندگی می‌رفت به مردم سرکشی می‌کرد. اگه یکی می‌اومد می‌گفت خونه‌م به خاطر بارون از سقفش آب می‌آد، این‌قدر به فرمانده می‌گفت و اصرار می‌کرد تا مجبورش کنن برن بازدید و رسیدگی بشه.»

جملهٔ «ازش می‌ترسیدن» مدام در ذهنم زنگ می‌زند؛ چرا باید از خانم عقیلا بترسند؟

به مغزم فشار می‌آورم تا بتوانم پیوند بین اتفاقات را بفهمم.

خانم شهیده افتخاری هم داشت برای رفع محرومیت تلاش می‌کرد. شهید پرویز کدخدایی که مهرماهِ دو سال قبل، زمانی که برای توزیع لوازم‌التحریر به مدارس رفته بود و جلوی مدرسه‌ای در بِنْت ترور شد، هم در همین مسیر بود.

فرقی هم نمی‌کند شیعه باشند یا سنی؛ شهید پرویز کدخدایی جوانی سنی و اهل بلوچستان بود و شهیده عقیلا شیعه‌ای اهل سیستان، اما مسیرشان یکی بود؛ همان مسیری که شهید شوشتری سال‌ها قبل آغاز کرده بود.

یک‌بار دیگر جملهٔ استاد راجی را که در کانالش منتشر کرده، می‌خوانم: «یکی در آستانهٔ خانه‌ای که پناه دختران اهل سنت بود و دیگری در مسیر خدمت به حاشیه‌نشینان زاهدان... خون پاک شهدای خدمت و فرهنگ، افسانه عقیلا و دکتر نصرت افتخاری، تیر خلاص به نقشهٔ مزدوران دشمن برای ایجاد تفرقه میان شیعه و سنی است.»

باید به خانم شی‌زاده زنگ بزنم و بگویم که چرا خانم عقیلا!

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.