اخبار شبانه همزمان با تخمههای آفتابگردانش تمام شد. دستش را روی بشقابِ پر از پوستتخمه تکاند؛ بشقابی که اگر یک دانهی تخمه دیگر روی آن مینشست، کوهِ پوستها فرو میریخت. شاهانه به پشتی تکیه داد. سعی میکرد مدیریت جمع را دست بگیرد. آرنجش را روی زانو گذاشت و با دست دیگرش متفکرانه ریشش را مرتب کرد: «هیچی دیگه! کل منطقه رو از دست دادیم. فاتحهی حزبالله خونده است.»
نگاهم را از صورتش گرفتم. سعی کردم تحلیلهای مضحک بعدیاش را نشنوم. واقعاً از آنهایی که بعد از شنیدن اسم یک منطقه در گزارش خبری، اسمش را در ویکیپدیا سرچ میکنند و بعد میشوند کارشناس و متخصص آن موضوع، حرصم میگیرد. چطور ممکن است آدم اینقدر تخصصی راجع به چیزی نظرات کارشناسی بدهد بدون اینکه اصلاً بداند روی زمین چه شکلی است؟
مپ را روی موبایلم باز میکنم و سرچ میکنم: «علیالطاهر». اطراف علیالطاهر اسمهای ناآشنای دیگری میبینم: نبطیه، کفرتنبیت، قلعهشقیف. حتی نمیتوانم از روی بعضی از آنها خوب بخوانم. من هم شبیه آن مردِ خودکارشناسپندار که هنوز داشت حرف میزد، هرگز علیالطاهر را ندیدهام. حتی نمیدانم خاکش چه رنگی است.
مثلاً اگر کسی به یک نوجوان ۱۶ ساله در کپنهاگ دانمارک بگوید جزیرهی هرمز در ایران که خاکش قرمز است، این روزها در جنگ سختی به سر میبرد، احتمالاً سری تکان میدهد، آدامس نعناییاش را میجود، هدفونش را روی گوشش میگذارد و مشغول بازی ویدیوییاش میشود. من هم همانقدر علیالطاهر را نمیشناسم. اما بههرحال عجیب است که آدم میتواند برای جایی که هرگز ندیده نگران شود.
نمیدانم علیالطاهر حاصل کمتوجهی به علیالاصول بود یا حاصل ناهیان و مانعانِ مذاکره. نمیدانم بعد از آن قرار است برای حزبالله و جریان مقاومت چه اتفاقی بیفتد. اما میدانم علیالطاهرِ مظلوم، آنقدر که کارشناسهای ویکیپدیایی داشت، دلسوز و جانفدا نداشت.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…