مرزبانی که به مرز پشت کرد!
صدای ویدیو را میبندم. لیست اسامی را از صفحهی یادداشت گوشیام باز میکنم. دکمهی ضبط صدا را فشار میدهم. شروع میکنم به خواندن به جای تو تصور میکنم آن بالا ایستادهای و وقتی…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
صدای ویدیو را میبندم. لیست اسامی را از صفحهی یادداشت گوشیام باز میکنم. دکمهی ضبط صدا را فشار میدهم. شروع میکنم به خواندن به جای تو تصور میکنم آن بالا ایستادهای و وقتی…
اینجا میتوانست یک میدان معمولی باشد؛ میدان کاج، میدانی در شهرک غرب. اما میدان تسلیم اسلام شد و شد همسایهی مسجدالرسول. حالا دیگر میدان معمولی نبود. کمکم عاشق شد؛ عاشق علی و به جرم…
چند تا بساط امانت کتاب وسط تجمع میدان شهدا پهن شده بود. امانت دادن آن هم به مردم غریبهی توی خیابان رسم عجیبی بود. یک مادر با دو تا دخترهای ۷ ۸ سالهاش کتاب چیده بودند روی حصیرشان.…
برای خادمی روزهای تشییع که ثبتنام کردم، طبق تقسیمبندی، محل حضور من در حوزهٔ هنری استان تهران تعیین شده بود؛ در محل اسکان دوستان روایتنویس. از اینکه قرار بود در چندقدمی آقا باشم،…
از چند ماه پیش مدام تماس میگرفت و پیگیر زمان برگزاری مراسم وداع و تشییع آقای شهیدمان بود. تا به قول خودش: «برای آخرین امر دنیایی آقای شهید بتونیم کمکی کنیم؛ البته اگه لایق باشیم.» از…
از در راهرو که وارد شدم، آمد جلو و اسمم را پرسید. توی لیست دنبال مشخصاتم گشت. چند دقیقهای ایستادم اما اسمم پیدا نشد. با صدای آرامی گفت: «ببخشید ولی اسمتون توی لیست نیست.» کلافه…
عَلَمِ سبزِ چهارمتری دستِ یک دخترِ یازدهساله بود. تمامِ طولِ تجمع فقط با دخترهای همسنوسالِ خودش دستبهدستش میکردند و ندیدم به کسِ دیگری بدهند. اسمش یکتا بود. گفت از همان شبهای…
بچهتر که بودم یک ترس بزرگ داشتم؛ ترس اینکه خورشید دیگر هیچوقت طلوع نکند. شبها سرک میکشیدم در حیاط و خداخدا میکردم که آفتاب فردا هم بالا بیاید و افق شهرک شهید زینالدین در قم را…
ـ میدونستید تهران رو گسله؟ یه گسلِ پدرمادردارها حالا اینو داشته باش لولههای گاز شهری رم عمود به این گسلا ساختن میفهمید یعنی چیییی؟ همینطور که وسایل را در اتاق جدید میچیدیم…