از در راهرو که وارد شدم، آمد جلو و اسمم را پرسید. توی لیست دنبال مشخصاتم گشت. چند دقیقه‌ای ایستادم اما اسمم پیدا نشد. با صدای آرامی گفت: «ببخشید ولی اسم‌تون توی لیست نیست.»

کلافه گفتم: «خواهر جون، من خودم یه لیست ۱۰، ۱۵ نفری فرستادم برای حوزه، چطوری اسم خودم نیست؟ میشه یه بار دیگه با دقت نگاه کنید؟»

دوباره لیست را بالا و پایین کرد و بالاخره لابه‌لای اسامی، پیدایم کرد و گفت: «خانم زهرا کبریایی! ببخشید. حالا بفرمایید بالا.»

زیر لب غرغرکنان رفتم سمت پله‌ها. کوله را گذاشتم و تکیه دادم به دیوار. وارد محل اسکان شدم. چشم‌هایم را بستم. نفسی تازه کردم. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای خندانی گفت: «اومدی این طبقه عزیزم؟ خسته نباشی. ببخشید اذیت شدی. باید اسم‌تون رو توی لیست پیدا می‌کردم. الان برات یه شربت خنک می‌آرم حالت جا بیاد.»

از مهربانی زیادش شرمنده شدم. اسمش مریم‌سادات بود. مریم‌سادات حسینی. خیلی زود با هم گرم گرفتیم. به جبران بداخلاقی موقع رسیدنم سعی کردم کمکش کنم.

از بچه‌های حوزه هنری شاهرود بود. بچه‌اش را گذاشته بود و آمده بود تهران. پرسیدم: «چرا اومدی؟ اونم چند روز! بچه‌تو گذاشتی و این همه راه اومدی تا تهران!»

غم نشست توی چشم‌هایش و لبخندش تلخ شد: «باید یه کاری برای آقا می‌کردم. این تنها کاری بود که یه کم داغ دلم رو می‌تونست سبک کنه؛ خادمی برای شما.»

مریم‌سادات فقط کارمند نبود. مدل رفتارش، حرف زدنش، بالا و پایین رفتن از پله‌های حوزه هنری، آن هم روزی چند بار... این‌ها رفتار کارمندی نبود. این‌ها از جنس تلاش دختری بود برای جلب رضایت پدر!

از جنس مهربانی خواهری برای خواهران دیگرش.. از جنس حالا که نشد خونمان را برایت بدهیم پس هر چه توان داریم برای این چند روز وداع و تشییعت به کار بگیریم..

کارهایش بوی صداقت می‌داد. دل‌شوره داشت برای دختری که از شهرستان آمده بود و شبانه حالش بد شده بود. دنبال دکتر بردنش بود.

حواسش به همه بود تا صبحانه خورده باشند. بدون غذا نمانند برای ناهار و شام. میان‌وعده‌هایشان را تحویل بگیرند. هندوانه و شربت آبلیمو بخورند که آب بدنشان توی گرما کم نشود.

مریم‌سادات را همان چند روز دیدم؛ اما زلالی و صاف و سادگی‌اش را راحت می‌شد فهمید.

گاهی از خستگی روی مبل کنار اتاق اسکان خوابش می‌رفت. از بیرون که صدایش می‌زدند، بچه‌ها به جایش می‌دویدند و می‌گفتند: «خانم حسینی داره استراحت می‌کنه، اگه کاری دارید به ما بگید.»

توی همان چند روز دل همه را به دست آورده بود، از بس مهربانی می‌کرد.

مرگ اما به هیچ‌کدام این چیزها کاری ندارد. نشسته پشت در. همین نزدیکی‌ها!

اصلاً حواسش نیست شاید چشم‌هایی منتظر توی خانه دوخته شده باشند به در!

کاری ندارد به دل‌هایی که می‌تپند برای او که می‌خواهد با خود ببردش!

زمانش که برسد بی‌هوا می‌رود سراغ هر کسی که پیمانه‌اش پر شده!

حالا مریم‌سادات عزیز ما زندگی دنیایی‌اش تمام شده و زندگی جدیدش را شروع کرده. و از تمام دنیا برایش همان خوبی‌ها و مهربانی‌ها، همان پاکی دل و صداقت‌ها مانده. و برای خانواده‌اش یک دنیا درد و دلتنگی!

حفره‌ای که بعد از رفتن مریم‌سادات، با هیچ‌چیز پر نمی‌شود. و برای ما یک خاطره‌ی شیرین از لبخند و مهربانی و پاکی‌اش. همراه قلبی که از رفتنش می‌سوزد.

دعا می‌کنیم زندگی جدید برایت آسان باشد، به حرمت تمام تلاش‌های خالصانه‌ی آن، مهر مادری‌ات، مهربانی‌های خواهرانه آن و به حرمت جدت مریم‌سادات مهربان!

خادمی‌ات قبول، خواهر مهربان ما!

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.