عَلَمِ سبزِ چهارمتری دستِ یک دخترِ یازدهساله بود. تمامِ طولِ تجمع فقط با دخترهای همسنوسالِ خودش دستبهدستش میکردند و ندیدم به کسِ دیگری بدهند.
اسمش یکتا بود. گفت از همان شبهای اولِ تجمع ۸۰۰ هزار تومان از مادرش گرفته و این میله را از پردهفروشی خریده. خودِ پردهساز هم برایش آورده بود سَرِ میدان. هر شب هم همانجا میگذاشتش توی پژوهشسرا، چون نمیشد هی با خودش ببرد و بیاورد. پارچهی سبزِ ساتنش را خودش از بازار خریده و داده بود یک خطاطِ حرفهای رویش بنویسد: «ما منتظران پسر فاطمهایم». همهی اینها را یکتای یازدهساله انجام داده بود.
گفت حتی یک شبِ تجمعات را هم از دست نداده؛ خودش و دوستانش. گفت دوستانش را به شوقِ همین عَلَم هر شب جمع کرده. دوستانش به یکتا گفتهاند این عَلَم را که دستمان میگیریم پر از حسِ خوب میشویم. تیم و تشکیلاتی داشتند برای خودشان زیر آن عَلَم. نظم و نوبت و هویتی.
فهمیدم با یک عَلَمِ دیگری هم کُلکُل داشتند و حتی میگفتند همانی که میدانیم، یک شب رفته توی پژوهشسرا و میلهی عَلَم را شکانده. انگار دوست نداشته بالاتر از پرچمِ خودش، پرچمی توی دستِ کسی باشد.
بعد از آن، چند شبی با همین پایهی شکسته عَلَم را میچرخاندند و دستشان پُرتاول برمیگشتند خانه. یکتا قسم میخورد با دستِ زخمی و پُرتاولشان اصلاً احساسِ دردِ ناخوشایندی نداشتند. فقط ناراحت بودند که عَلَمشان شکسته شده. تا اینکه یکتا دوباره از مادرش پول میگیرد و میلهی پرچم میخرد و ایندفعه دو میلیون و ۶۰۰ هزینه میکند برایش.
یادش بخیر؛ شبهای اولِ تجمع زیرِ بمباران، جدیجدی میگفتند پول میدهند که مردم میآیند تجمع. ۱۷۰ شب گذشت و مردم همچنان آمدند و حسابوکتاب از دستِ عنودانِ بدگهرِ چرتکهانداز، در رفته. فعلاً ۱۷۰ ضربدر دو میلیون تومان بهازای ۸۰ میلیون نفر طلبشان.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…