پارتیبازی
نزدیک میدان فردوسی دیدمش. پلاستیک زبالهای دستش بود و ایستاده بود رو به جمعیت و با چشمهایش رفتوآمد مردم را تماشا میکرد. کرمانی بود؛ از صورت آفتابسوختهاش مشخص بود که زحمت کشیده…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
نزدیک میدان فردوسی دیدمش. پلاستیک زبالهای دستش بود و ایستاده بود رو به جمعیت و با چشمهایش رفتوآمد مردم را تماشا میکرد. کرمانی بود؛ از صورت آفتابسوختهاش مشخص بود که زحمت کشیده…
چشمان قرمزش را پشت عینک آفتابی پنهان کرده. دستنوشتهاش پایم را از ادامه دادن مسیر سست میکند. توی میدان انقلاب در تقاطع کارگر شمالی ایستاده. سر حرف را از مطالبه بازداشت کودتاچیان باز…
از بهشهر آمدهاند. همان ابتدای گفتگو حتی میخواست شمارهاش را هم بدهد تا هر وقت رفتم شمال، بروم خانهشان. گفتم من خودم هم از شمال آمدم؛ از رشت. هر دو خندیدند و ذوقزده شدند که همسایه…
ایستاده مقابل دوربین خارجیها و صحبت میکند. مصاحبهاش که تمام میشود، به امید اینکه بتوانم با خبرنگارها صحبت کنم، میپرسم: «اینا فارسی یا ترکی بلدن؟ ». میگه: «ها فارسی بلد هستن، من…
از تشییعت جا ماندم آقا. گفتند از خیابان دماوند هم رد میشوی، اما نیاوردنت. داشتم با بچهها و پرچم قرمزم به سمت میدان امامحسین میآمدم که گفتند از انقلاب شما را میبرند. از وسط راه…
از ساعت ۶ و نیم صبح، جمعیت گروه به گروه میآمدند و کمکم بیشتر میشدند. سرِ صبح سکوت بود و هر چه بیشتر میگذشت، صداهای در گلو ماندهی مردم که تبدیل به شعار شده بود، بیشتر میشد. مردم…
موهایش تقریباً یکدست سفید بود. چینهای صورتش بیشتر از شصت سال را نشان میداد. با همسرش جلوی درِ خانهشان، توی خیابان انقلاب، نشسته بودند و همراه موج جمعیتی که از خیابان میگذشت،…
گفت شوهرم کارگر است؛ ولی تهوتوی قضیه را درآوردم، گوسفند زیاد داشتند و دامدار بودند. اهل روستای «برغمد» خراسان رضوی است. ۲۵ سال پیش ازدواج کرده و مهریهاش را هم گرفته است. آقایی ۵۰…
نشسته بود روی جدول کنار خیابان. پر روسری مشکیاش را انداخته بود روی شانهاش. جلوی موهای سفیدش از روسری بیرون زده بود. انگار منتظر یک تلنگر بود تا اشکش دربیاید. گفت: «به یاد شوهرم…