نزدیک میدان فردوسی دیدمش. پلاستیک زبالهای دستش بود و ایستاده بود رو به جمعیت و با چشمهایش رفتوآمد مردم را تماشا میکرد.
کرمانی بود؛ از صورت آفتابسوختهاش مشخص بود که زحمت کشیده است. میگفت: «دیروز ساعت سه عصر که حرکت کردیم، شش صبح رسیدیم تهران.»
ـ چرا با لباس پاکبانی اومدی؟
ـ پَ میخواستی چطور بیام؟ اومدم خدمت کنم. نه فقط من، سیصد نفر از بروبچههای شهرداری کرمان هم داوطلب شدن و اومدن. ما واسه این آقا همهکاری میکنیم.
خداقوت گفتم و داشتم میرفتم سمت میدان که بلند گفت: «راستی...»
صدایش را آرامتر کرد: «راستش داوطلب خیلی زیاد بود، نوبت به من نمیرسید. یه آشنا گیر آوردم، التماسش کردم تا اسممو نوشت. یه جورایی پارتیبازی کردم که بیام نوکری!»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…