برچسب

روایت بدرقه

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

مشایه ثانی

تا کمی با کسی گرم می‌گیرم از او می‌پرسم؛ تا به حال اربعین رفته‌ای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفته‌ام؛ نه من که یک غلام خانه‌زاد بیش…

صاحبان عزا

لقمۀ آخر شامم را نخورده‌ام که چشمم می‌افتد به گروهی سبزه‌رو که تمام حواسشان را داده‌اند به مداحی کاروان عزادارِ مشهدی: «دلتنگم دلتنگ آقای شهیدم...» صدای مهدی رسولی شانۀ همه را تکان…

وداع با آرزو!

دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بی‌اختیار به سوی حرم کشیده می‌شدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچه‌ای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…

دیدار آشنا

دارم وارد روضه منوره می‌شوم که از مسیر آن دست که زائران بیرون می‌آیند، چشمم به چهره‌ای آشنا می‌افتد. کسی که تا قبل فقط عکسش را دیده‌ام. شک دارم خودش است یا نه. توی عکس همیشه عبای…

کربلا بود... کربلا!

از دور تپه‌ی سبزی‌ها معلوم بود. نزدیک‌تر که شدیم، زن‌هایی دیدیم با شال نخیِ نگین‌دار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خورده‌اند. رنگ و لباس و لهجه‌ها، همان مُهری بود که نشان…

جا مانده

به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علی‌اصغر…

فرمانده کوچک

پسر پنج‌شصت‌ساله‌ای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…