مشایه ثانی
تا کمی با کسی گرم میگیرم از او میپرسم؛ تا به حال اربعین رفتهای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفتهام؛ نه من که یک غلام خانهزاد بیش…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
تا کمی با کسی گرم میگیرم از او میپرسم؛ تا به حال اربعین رفتهای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفتهام؛ نه من که یک غلام خانهزاد بیش…
لقمۀ آخر شامم را نخوردهام که چشمم میافتد به گروهی سبزهرو که تمام حواسشان را دادهاند به مداحی کاروان عزادارِ مشهدی: «دلتنگم دلتنگ آقای شهیدم...» صدای مهدی رسولی شانۀ همه را تکان…
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…
بعضی آدمها با کولهبار سفر میآیند و بعضی با کولهباری از واژهها. در میان زائرانی که این روزها از مرز دوغارون وارد ایران میشوند، سمیر بیجن، شاعر ۲۵ سالهای از مزار شریف نیز خود را…
دارم وارد روضه منوره میشوم که از مسیر آن دست که زائران بیرون میآیند، چشمم به چهرهای آشنا میافتد. کسی که تا قبل فقط عکسش را دیدهام. شک دارم خودش است یا نه. توی عکس همیشه عبای…
از دور تپهی سبزیها معلوم بود. نزدیکتر که شدیم، زنهایی دیدیم با شال نخیِ نگیندار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خوردهاند. رنگ و لباس و لهجهها، همان مُهری بود که نشان…
به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علیاصغر…
پسر پنجشصتسالهای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…
«صندلی استراحت عابر»؛ این را چسبانده بود به یک صندلی چوبی کوچک، کنار مغازهاش. اصلاً همان صندلی ساده که توی داغی تیرماه مشهد به داد عابران پیاده میرسید، خشت اول گفتوگویمان شد؛…