برچسب

روایت بدرقه

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

بهترین قائد

صدایش زد: «حسنِ عسگری » این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاه‌پوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره می‌شد؛ بعد سرش را بالا می‌آورد و یک پسر بچه‌ی…

میزبانیِ مثنی و فرادی

این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت می‌کنم؛ از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیده‌ام. روز به‌ روز که به شروع مراسم نزدیک شدیم، این اعلام آمادگی‌ها بیشتر شد. تمام…

پدر خورشید

اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه می‌سازد‌. می‌گوید: «می‌دانم جنگ می‌شود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید بپیوندم و نمی‌خواهم زن‌وبچه‌ام بی‌سرپناه…

فراتر از سیاست

دوباره برگشتم به حال‌وهوای ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ که سفره‌ی سحری‌مان پهن بود و آقای سلطانی، مجری سحرگاه شبکه‌ی یک، از شدت گریه نمی‌توانست ادامه‌ی خبر را بخواند. زیرنویس را که دیدم، تازه فهمیدم…

سوگ بی‌مرز

به سرووضع‌شان می‌خورد دانشجو باشند و ایرانی؛ سال چهارمِ پزشکی بودند ولی ایرانی؟ نه. اهلِ منطقه‌ای از کشمیر بودند که تحت حکومت هند است. دخترِ اول از سمت راست، اسمش «آفرین اقبال» است.…

نانِ شرف

صدای چیلیکِ گوشی که بلند شد، چشم‌هایش را باز کرد. بطری را گرفتم بالا و گفتم: «آب بیارم براتون؟» گفت: «نه، دیشب تا حالا بیدارم. نفهمیدم کِی خوابم برد.» ازش عذرخواهی کردم بابتِ اینکه…