صدایش زد: «حسنِ عسگری!»

این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاه‌پوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره می‌شد؛ بعد سرش را بالا می‌آورد و یک پسر بچه‌ی کوچک را می‌پایید.

«حسنِ عسگری» را با لهجه‌ی غلیظِ خارجکی می‌گفت. حدس زدم از جایی دور آمده باشد به ایران. دختری چادری نزدیکش شد و به انگلیسی گفت: «Is that your son?! He's so cute.» مرد سرش را تکان داد و گفت: «ممنون.»

دختر سنِ پسر را پرسید؛ چهار سالش بود. از نیجریه آمده بودند. چهار سال است توی ایران است. «جامعة المصطفی» را برای درس خواندن انتخاب کرده بود. بین سؤال و جواب‌های دخترِ چادری، دوباره حسنِ عسگری را صدا زد. حسن گفتنش به دلم می‌نشست.

رفتم نزدیک‌تر. دور و برِ حسن با بچه‌های قد و نیم‌قد پر شده بود. رنگ پوستش شکلاتی بود. کلاهی با پرچم ایران روی سرش بود. وقتی دیدم، به مذاقم خوش آمد.

بابای حسن شروع کرد به فارسی حرف زدن. ویس گرفت و گفت: «ما اینجا منتظرِتون هستیم.» هاج و واج نگاهش کردیم! گفتم: «شما فارسی بلدید؟!» گفت: «آره.»

دخترِ بغل‌دستی تعجب کرد. خندید و گفت: «من باهاتون انگلیسی حرف زدم چون فکر کردم فارسی بلد نیستید!» لبخند زد. دندان‌های سفید و پوستِ سیاهش، پارادوکس زیبایی را به وجود آورد. رو به ما گفت: «فارسی را خیلی خیلی خوب بلدم!»

کاسه‌ی عدسی جلوی حسن بود. دور و برش را می‌پایید. بچه‌ها دورِ حسن جمع می‌شدند و نگاهش می‌کردند. متفاوت بودنش توی چشم بود؛ شکلاتی بود برای خودش.

از بابای حسن پرسیدم: «نیجریه‌ای‌ها برای تشییع چه می‌کنند؟! می‌آیند؟!» سرش را تکان داد و گفت: «حتماً میان.» بعد گوشی را گرفت سمتم و گفت: «دارم باهاشون حرف می‌زنم. قراره براشون محل اقامت هماهنگ کنم.» گفتم: «نیجریه دور است! این‌همه راه را فقط برای تشییع؟!» سرش را انداخت پایین. با همان حالت گفت: «می‌آیند برای تشییعِ بهترین قائد.» از سوالم شرمنده شدم. لبم را گزیدم و حرفش را تأیید کردم!

به حسن اشاره کردم و گفتم: «می‌تونم ازش عکس بگیرم؟» گفت: «بله بله، حتماً.» یک، دو، سه و شات. لپِ حسن را توی دستم فشردم و از آن‌ها دور شدم.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.