داغی که با مقنعهسفیدت زنده شد
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
لقمۀ آخر شامم را نخوردهام که چشمم میافتد به گروهی سبزهرو که تمام حواسشان را دادهاند به مداحی کاروان عزادارِ مشهدی: «دلتنگم دلتنگ آقای شهیدم...» صدای مهدی رسولی شانۀ همه را تکان…
تا کمی با کسی گرم میگیرم از او میپرسم؛ تا به حال اربعین رفتهای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفتهام؛ نه من که یک غلام خانهزاد بیش…
«صندلی استراحت عابر»؛ این را چسبانده بود به یک صندلی چوبی کوچک، کنار مغازهاش. اصلاً همان صندلی ساده که توی داغی تیرماه مشهد به داد عابران پیاده میرسید، خشت اول گفتوگویمان شد؛…
پسر پنجشصتسالهای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…
از دور تپهی سبزیها معلوم بود. نزدیکتر که شدیم، زنهایی دیدیم با شال نخیِ نگیندار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خوردهاند. رنگ و لباس و لهجهها، همان مُهری بود که نشان…
دارم وارد روضه منوره میشوم که از مسیر آن دست که زائران بیرون میآیند، چشمم به چهرهای آشنا میافتد. کسی که تا قبل فقط عکسش را دیدهام. شک دارم خودش است یا نه. توی عکس همیشه عبای…
روسریاش را کیپ دور سرش میبندد و میگوید: «اومدم حلالیت بگیرم.» تکهی اول حرفش را که میشنوم، میگویم: «باز هم از آن حرفهای تکراری که این روزها همهجا پر شده؟» اما وقتی میگوید:…
گفتم: «خوشآمدید به ایران.» سری تکان داد و گفت: «چه خوشآمدی؟ » اهل پاکستان بود. کمی فارسی بلد بود. با دختران و نوههایش راهی ایران شده بود. گفت: «امام فقط مال ایران نیست، مالِ همهی…