بهترین قائد
صدایش زد: «حسنِ عسگری » این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاهپوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره میشد؛ بعد سرش را بالا میآورد و یک پسر بچهی…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
صدایش زد: «حسنِ عسگری » این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاهپوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره میشد؛ بعد سرش را بالا میآورد و یک پسر بچهی…
بعد از طوفانالاقصی همه فکر و روحش بچههای غزه بودند. یک روز آمد خانه گفت: «در مدرسه میز کمک به غزه برپا کردند تا هرکه هرچه میتواند بیاورد.» غصه میخورد النگو ندارد که اهدا کند، اما…