گفتم: «خوشآمدید به ایران.»
سری تکان داد و گفت: «چه خوشآمدی؟!»
اهل پاکستان بود. کمی فارسی بلد بود. با دختران و نوههایش راهی ایران شده بود. گفت: «امام فقط مال ایران نیست، مالِ همهی جهان اسلام است.»
دلش پر بود و خیلی حرف داشت. گفتم: «در حج از دیدن پاکستانیها و دلداریهایشان خوشحال میشدیم.»
چشمهایش پر از اشک شد. گفت: «دولت پاکستان امام را دوست داشت، ولی غلام آمریکاست. غلام آمریکا!
تعداد زیادی از جوانان ما مفقود شدند. سالها گذشت؛ بچههایشان بزرگ شدند، پدر و مادرهایشان پیر شدند و چشمانتظار از دنیا رفتند. خیلی ظلم به مردم شده است.
امیدِ فرج، ما را زنده نگهداشته. الان هم به ایران آمدیم برای امامِ بزرگ. دلمان طاقت نداشت از دور تماشا کنیم؛ امام حق بزرگی بر گردن ما دارد.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…