دارم وارد روضه منوره میشوم که از مسیر آن دست که زائران بیرون میآیند، چشمم به چهرهای آشنا میافتد. کسی که تا قبل فقط عکسش را دیدهام. شک دارم خودش است یا نه. توی عکس همیشه عبای قهوهای روی دوشش و عمامهی مشکی روی سرش دارد، ولی الان فقط لباس و شلوار مشکی پوشیده است. برای همین است که شک میکنم؛ اما توی چشمهایش همان غمی است که توی عکسهایش هم دیدهام.
میچرخم به طرفش و با تردید میپرسم: «آقای نصرالله؟!» مثل این است که توی مخمصهی آره یا نه گفتن گیر افتاده باشد. نگاهش را بالا نمیآورد و فقط سرش را تکان کوچکی میدهد. ته دلم از ذوق میلرزد. بازوهایش را میگیرم و دو تا ماچ میگذارم دو طرف صورتش که نگاهم میافتد به تودهی عظیمی که پشت سرش است. لابد محافظ است.
میخواهم از محافظ بپرسم: «میشه...؟» که نمیگذارد حرفم را ادامه دهم. میگوید: «اصلاً صداش رو در نیار که الانه همه میریزن روی سر و کولش.» میگویم: «کس که نمیشناسدش!» میگوید: «خیال میکنی... من از طرف ایشون خواهش میکنم که...»
چیزی نمیگویم. به قول محافظ، صدایش را در نمیآورم. یک نفر از پشت سرم میپرسد: «پسر سید حسن بود؟» چیزی نمیگویم. میگوید: «حتمی برای تشییع آمده.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…