تا کمی با کسی گرم می‌گیرم از او می‌پرسم؛ تا به حال اربعین رفته‌ای؟ نه که اگر مثلا نرفته باشد، حسرت بخورد که فلانی رفته است، ولی من تا به حال نرفته‌ام؛ نه! من که یک غلام خانه‌زاد بیش نیستم. هر جا صاحبم باشد آنجایم؛ ولی، وقتی بخواهم بفهمم کسی چقدر از عشق می‌فهمد، نمی‌پرسم تا به حال نفست به نفس کسی بند بوده است یا نه. فقط می‌پرسم با پای خسته، وقتی گنبد طلایی امام حسین (ع) را دیدی چه حس کردی. عشق را دوباره احساس می‌کنم، نه در شارعِ همیشه گرم از خورشیدِ عشقِ عراق؛ این بار در مشهد.

قدم می‌زنم. جلوتر می‌روم. شب است و سمت خورشید می‌روم. انگار همان زائرها هستند و همان شور. همان شور که وقتی به سختی، عمود به عمود خودشان را به بین‌الحرمین می‌رسانند و تمام خستگی در جا نیست می‌شود. موکب‌ها‌‌ست در مسیرم. غذاست و باز یاد گرسنگی‌ها رقیه (س) می‌افتم. این بار بوی غذا می‌آید و یاد بچه‌های روزه‌دار میناب می‌افتم. دلم بن بست علی اکبر (ع) می‌خواهد، بروم و برنگردم. دلم کوچه‌ای که آرمان شهید شد را می‌خواهد. دلم علقمه می‌خواهد، دلم بیت می‌خواهد. می‌دانی دیگر چه می‌خواهم؟ دلم عجیب روضه می‌خواهد. اینجا، کربلاست. من می‌نویسم، مشهد، تو بخوان کربلا.

حال مردم همان است؛ جنسش از معامله دو دوتا چهارتای ما فراتر است. کسی از کسی توقع تشکر ندارد. اشک جاری است از کوچه به کوچه شهر. کمی اگر دقت کنی کسی را می‌بینی که برای خود کنجی خلوت کرده و حالش با هیچ چیز خریدنی نیست. همه لباس مشکی به تن دارند و خود را به اتقدای حضرت صاحب عزا (عج)، عزادار می‌دانند. مشهدِ در آستانه تشییع و آخرین دیدار، برایم عجیب شبیه اربعین است.

من قطره‌ای هستم از این دریای بی‌کران. نیاز نیست با کسی همکلام بشوم. دیگر مغز و منطق جلو نمی‌آیند؛ قلبم ادامه می‌دهد. آرام راه می‌روم. اینکه من هم قسمت کوچکی از این پیکره بزرگ هستم؛ برایم کافی‌ست. اینکه من هم عزادار امام شهید هستم. به صورت مردم نگاه می‌کنم در مسیر. به کارهایشان، عکس‌های دسته جمعی که می‌گیرند، نگاهی که به گنبد طلایی دوخته‌اند. در چشمان همه آنها بغضی بزرگ می‌بینم. به آسمان ابری که منتظر است یک دل سیر ببارد. چقدر می‌گذرد از آن سحر که انگار دنیا به پایان رسید؟ گریه نکردیم تا نگویند کم آورد‌ه‌اند. در خیابان ماندیم. ماندیم تا امشب که در مشایه هستیم. آمده‌ایم در آغوش امام رضا (ع) گریه کنیم. آمد‌‌ه‌ایم، همراه همه بغض‌هایمان. منتظریم، تابوت بیاید تا گریه کنیم؛ از جنس همان انتظار کاروان، بعد از دوری ۴۰ روزه و دیدن پیکر شهدا. این بار دیگر بغض جلوی گریه‌ها را نمی‌گیرد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.