زینب عطایی
نویسنده و راوی

زینب عطایی

روایت‌ها و نوشته‌های زینب عطایی را در ادامه بخوانید.

از این نویسنده

نوشته‌ها و روایت‌ها

بچه‌های ایرانشهر

روی سکوهای سیمانی اطراف حرم نشسته بودند؛ جایی که خیابان طبرسی به حرم می‌رسید. نماز صبح تازه تمام شده بود. لباس بلوچی پوشیده بودند: امیررضا، محمد و آصف بامری شاهنده. هم‌طایفه‌ای بودند…

فرمانده کوچک

پسر پنج‌شصت‌ساله‌ای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید». پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم:…