پسر پنج‌شصت‌ساله‌ای در مسیر حرم، کارتنی که مثل قلک برش داده شده بود، دست گرفته بود. با ماژیک آبی رویش نوشته شده بود: «کمک به موکب آقای شهید».

پول نقد نداشتم. رفتم کنارش و پرسیدم: «برای کدام موکب پول جمع می‌کنی؟»

اسم مسجدی را گفت که می‌شناختمش. برای مسجدی با آن عظمت، این بچه باید پول جمع کند؟!

پسر دیگری هم سن و سال او، به همان سبک داشت پول جمع‌آوری می‌کرد. حتماً کسی در گوشه و کنار مواظبشان بود. گفتم: «بیا به موکبتون کمک کنم، فقط سوالامو جواب بده.»

آن طرف‌تر سه تا نوجوان بودند که یکیشان هم کارتخوان دستش بود. فهمیدم با هم هستند. همه‌شان را جمع کردم دور هم: محمدرضا عامل، محسن یعقوبی، احمد افتخاری، حمیدرضا عامل و محمدعلی افتخاری، کوچک‌ترین عضوشان.

ـ ایده‌ی موکب مال کی بود؟

همه به احمد نگاه کردند.

ـ چرا این‌قدر دیر به فکر افتادید؟ یه روز مونده به تشییع!

احمد می‌گوید: «خب بودجه نداشتیم. ولی هوا خیلی گرمه. دیدیم زائرا اذیت می‌شن. رفتیم با سوپر کنار مسجد صحبت کردیم، ازش کارتخوان گرفتیم.»

ـ داربست هم می‌زنید؟

احمد می‌گوید: «آره، آره، می‌زنیم. می‌خوایم ظهرِ تشییع دوغ بدیم یا شربت.»

ادامه می‌دهد: «از یک نفر هم کارواش گرفتم برای خنک کردن مردم.»

ـ خیلی زرنگیا، دمت گرم.

این روزها دلم پیش کسانی است که به خاطر دلخوری از کودتای دی‌ماه اینجا نیستند. یک‌هو از احمد می‌پرسم: «هجده دی کجا بودی؟»

می‌گوید: «توی مسجد. مواظب بودیم نیان سراغ مسجد.»

جنمش را که در دربرپایی موکب می‌بینم، مطمئنم مردانگی‌اش نگذاشته آن شب مسجد را رها کند.

می‌پرسم: «پس بسیجی هستی؟»

ـ نه.

ـ بدت میاد از بسیجی‌ها؟ راستشو بگو.

ـ نه. می‌دونم از خودمونن.

احمد خودش همین الان یک بسیجی است؛ یک بسیجی واقعی. بچه‌های محله‌شان را فرماندهی می‌کند برای موکب امام شهید.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.