مسفروش خیابان دریادل
«صندلی استراحت عابر»؛ این را چسبانده بود به یک صندلی چوبی کوچک، کنار مغازهاش. اصلاً همان صندلی ساده که توی داغی تیرماه مشهد به داد عابران پیاده میرسید، خشت اول گفتوگویمان شد؛…
«صندلی استراحت عابر»؛ این را چسبانده بود به یک صندلی چوبی کوچک، کنار مغازهاش. اصلاً همان صندلی ساده که توی داغی تیرماه مشهد به داد عابران پیاده میرسید، خشت اول گفتوگویمان شد؛…
از دور تپهی سبزیها معلوم بود. نزدیکتر که شدیم، زنهایی دیدیم با شال نخیِ نگیندار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خوردهاند. رنگ و لباس و لهجهها، همان مُهری بود که نشان…
یک نایلون کوچک سفید داشت که یکییکی عکسها را از آن بیرون میآورد؛ رو به حرم از آنها عکس میگرفت. از مدل عکسها میشد حدس زد شهیدند و از نوع نوشتههای زیرشان، معلوم بود ایرانی…
«امرضا» از اینکه فهمید عراقی نیستم تعجب کرد. شال مشکی و چادر بحرینی روی سرم، او را به اشتباه انداخته بود. توی ایستگاه راهآهن مشهد، با یک چمدان بزرگ و یک کیف کوچک روی صندلی انتظار…