«امرضا» از اینکه فهمید عراقی نیستم تعجب کرد. شال مشکی و چادر بحرینی روی سرم، او را به اشتباه انداخته بود. توی ایستگاه راهآهن مشهد، با یک چمدان بزرگ و یک کیف کوچک روی صندلی انتظار نشسته بود.
همسفرهایش حواسشان به بلندگوی سالن بود که ساعت حرکتها را اعلام میکرد. او که در ردیف جلوی آنها نشسته بود، هر چند دقیقه یکبار به هوای شوخیهایشان برمیگشت، چیزی میگفت و بعد همگی بلندبلند میخندیدند. توی همین سر چرخاندنها بود که حرفی هم به من زد؛ وقتی با ابروهای بالارفته و چشمهای درشتشده فهمید ایرانیام، باب گفتگویمان باز شد.
عازم حرم حضرت معصومه (س) بود. پرسیدم: «حالا نمیشد بمانید بعد از تشییع بروید؟»
گفت: «فردا سید را در کربلا تشییع میکنند. بعد از قم، برمیگردیم عراق تا میزبانش باشیم.»
همسرش از نیروهای حشدالشعبی بود و در کربلا مشغول آمادهکردن شهر. خودشان اما اهل کربلا نبودند؛ از بصره آمده بودند، از جنوب عراق. میگفت شبیه اربعین، از استانهای جنوب تا مرکز، تمام مسیر را موکب چیدهاند.
سیدعلی خامنهای برای او، «مجاهد» و «مؤمنی» بود که مقابل استکبار ایستاده است. به عربی میگفت: «هُوَ سَنَدُنا، عَلی رأسِنا» و به رسم عربها که با دست حرف میزنند، با جملهی دوم، دستش را روی سرش میگذاشت. امرضا مدام از عشق به ایران و نفرت از آمریکا میگفت.
وقتی پرسیدم: «خب چرا انقدر ایران رو دوست دارین؟» جوابش استفهام انکاری بود: «ما شیعهایم. نیستیم؟... شیعهها ایران رو دوست دارن.»
بعد، صحبت از سیدمجتبی شد. هنوز سوالم را نپرسیده بودم که خودش از گالری گوشیاش عکسی به من نشان داد؛ بنر بزرگی از تصویر رهبر جدید ایران در صحن امام رضا (ع) که امرضا با لبخند کنارش ایستاده بود.
موقع خداحافظی شمارهام را گرفت. گفت: «هر وقت آمدی بصره، در خدمتیم.» پاسپورتش را توی کیف گذاشت و پشت سر همکاروانیهایش راه افتاد.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…