یک نایلون کوچک سفید داشت که یکی‌یکی عکس‌ها را از آن بیرون می‌آورد؛ رو به حرم از آن‌ها عکس می‌گرفت. از مدل عکس‌ها می‌شد حدس زد شهیدند و از نوع نوشته‌های زیرشان، معلوم بود ایرانی نیستند.

از پشت به شانه‌اش زدم. وقتی سمت من برگشت، با آنکه نوک بینی‌اش سرخ شده بود، لبخند زد. ملیتش را پرسیدم. با صدای آرامی جواب داد: «لبنان»

وقتی پرسیدم: «با این شهدا نسبتی دارین؟» خیال می‌کردم جواب می‌دهد شهدای حزب‌الله‌اند دیگر... حتماً که نباید نسبتی در کار باشد. اما بود!

انگشت اشاره‌اش را روی عکسی با پنج شهید گذاشت. سه‌تای اول را نشان داد: «پسران خواهرم هستند.»

جا خوردم.

چهارمی را نشان داد: «پسرعمویم.»

بغض کردم.

و پنجمی: «پسرخاله‌ام.»

دیگر نمی‌توانستم حرف بزنم. قلوه‌سنگی ته گلویم مانده بود. اما خودش از نگاهم خواند. عکس بعدی را نشانم داد. توی آن، سه پسرِ شهیدِ خواهرش، کنار پدر شهیدشان لباس‌های سفیدی شبیه لباس احرام پوشیده بودند.

کار کلمه نبود! باید بغلش می‌کردم. سرم را گذاشتم روی شانه‌اش و چشم‌های هر دویمان خیس شد. با صدای ضعیفی که انگار از فرسخ‌ها دورتر شنیده می‌شود، گفتم: «خواهرتون هم همراهتونه؟»

نوبت او بود که بغض، سدِ واژه‌هایش بشود.

سری به علامت منفی تکان داد. بعد همان‌طور که اشک‌هایش را پاک می‌کرد، گفت: «ما اهل جنوب لبنانیم و برای تشییع رهبر اومدیم. برامون دعا کنید. دعا کنید از حصر و عسر خارج بشیم.»

اگر بیشتر از این‌ها روی آن قالی حرم می‌نشستم، یقین نفسم بالا نمی‌آمد. به‌جز خداحافظی، فقط توانستم بگویم: «وَاللهِ حُزنُکُم حُزنُنا».

پا تند کردم که دور شوم. کمی جلوتر، کنار آب‌خوری‌ها، بدون توجه به آدم‌های اطرافم، بلندبلند گریه می‌کردم.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.