فدای آقا
نشسته بود روی جدول کنار خیابان. پر روسری مشکیاش را انداخته بود روی شانهاش. جلوی موهای سفیدش از روسری بیرون زده بود. انگار منتظر یک تلنگر بود تا اشکش دربیاید. گفت: «به یاد شوهرم…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
نشسته بود روی جدول کنار خیابان. پر روسری مشکیاش را انداخته بود روی شانهاش. جلوی موهای سفیدش از روسری بیرون زده بود. انگار منتظر یک تلنگر بود تا اشکش دربیاید. گفت: «به یاد شوهرم…
اغراق نکردم اگر بگویم موهایش را با گِل شسته بود. چند ساعتی میشد از همدان رسیده بودند. میگفت: «روزی که بیت را زدند، خاکبرسر شدیم. حالا گِل آوردیم به مردم بزنیم، به نشانهی خاکبرسر…
اسمش اسراء الحیدری بود. از عراق آمده بود ایران برای دیدن مادر و خواهرش که جنگ رمضان شروع شد. گفت: «وقتی جنگ شروع شد، زمانی بود که میخواستم برگردم، ولی دلم نیامد؛ آقا را تشییع نکرده…
حتی نمیدانستم جنوب کرمان هم رودبار دارد. فکر میکردم رودبار فقط برای شمال کشورمان است. گفتند تازه رسیدهایم و یکسره آمدهایم جمکران و منتظریم تا با رهبر شهید خداحافظی کنیم. انتظار،…
عکس را که گرفتم شروع به صحبت کردیم. سید اعتماد موسوی یک زمانی راننده کامیون بوده و ترانزیت کار میکرد. با قدرت صدا را انداخت تو گلو و گفت: من زمانی که امام خمینی توی پاریس بود،…
«بزرگترین تشییع دنیا بدون پوشش رسانهای، هیچ صدایی نخواهد داشت » در تمام مسیر، این گزاره مدام توی سرم میچرخید. به این فکر میکردم که چه مسئولیت سخت و مهمی روی دوش بچههای رسانهی…
صبح توی مترو صدا بلند شد. زنی پرچم بهدوش داشت، با یکی که نشسته بود و نمیدیدمش صحبت میکرد؛ میگفت: «این همه شهید، این همه بچههای میناب بس نبود؟ نفهمیدین دوست کیه، دشمن کیه؟» حالا…
شال و کلاه کردهام بروم مصلی برای مراسم وداع. چشمم که به عکس حاجقاسم میافتد، پرت میشوم به خاطرات پدرم. با تنِ مجروح چقدر بالبال میزد خودش را برساند به تشییع سردار. بابا جانباز…
از پلههای مصلی که رو به جایگاه بالا آمدم، دیدم به قول ننه، «عشرالله» درگرفته. اسمش را هم خودش گذاشته بود. ننه هر وقت از تشییع کسی برمیگشت و هیبت جمعیت میگرفتش، میگفت: «ننه،…