از پلههای مصلی که رو به جایگاه بالا آمدم، دیدم به قول ننه، «عشرالله» درگرفته. اسمش را هم خودش گذاشته بود. ننه هر وقت از تشییع کسی برمیگشت و هیبت جمعیت میگرفتش، میگفت: «ننه، عشرالله درگرفته بود.» یعنی عاشورایی دیگر رقم خورده بود.
توی مصلی، غیر از آدمها، پرچمها هم انگار عاشورای خودشان را داشتند. رویشان نوشته بود: «یا لثاراتالخامنهای»، «منتقم خون رهبر شهیدم».
یکی از پرچمهای سرخِ خوشرنگ دور شانههای خانم مسنی بود. بالههایش را زیر گلو گره زده بود و سلانهسلانه میآمد. چند بار در هجوم جمعیت به جلو هول خورد؛ حتی روی زانوهایش افتاد، اما با کمک چند خانم دوباره بلند شد. یک آخ هم نگفت. فقط مدام تکرار میکرد: «ما منتقم خون آقای شهیدیم. ایهاالناس، اومدیم برای انتقام.»
نفسنفس میزد. رفتم دستش را گرفتم و گفتم: «مادرجان، به من تکیه بده.»
گفت: «آسم دارم، مادر. این بدمصب ولکن نیست. قبل از اومدن اسپری زدم، ولی چه فایده؟»
کمی آب به صورتش زدم و گفتم: «چند تا نفس عمیق بکشین تا حالتون جا بیاد.»
دوباره زیر لب تکرار کرد: «فقط انتقام، انتقام.»
یکهو صورتش از تنگی نفس گُل انداخت. دستپاچه شدم. دستم را دورش حلقه کردم، کمی جا باز کردم و نشاندمش روی زمین.
گفتم: «چرا با این حال اومدین آخه؟»
همانطور که بریدهبریده نفس میکشید، گفت:
«تا امامکُشی باب نشه.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…