حتی نمی‌دانستم جنوب کرمان هم رودبار دارد. فکر می‌کردم رودبار فقط برای شمال کشورمان است. گفتند تازه رسیده‌ایم و یکسره آمده‌ایم جمکران و منتظریم تا با رهبر شهید خداحافظی کنیم.

انتظار، از صورت‌های تکیده و غم‌زده و خسته‌شان پیدا بود. خانوادگی زیراندازی پهن کرده بودند روی سنگ‌های داغ کف صحن مسجد جمکران، آن‌هم چهارده ساعت قبل از زمان اعلام‌شده برای نماز.

از زن خانواده خواستم تا بقیه را معرفی کند. با سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قدش آمده بود و همسرش و پدرِ همسرش.

پرسیدم:

ـ اسکان هم دارید؟

ـ همین‌جا کف مسجد یا حرم می‌خوابیم.

ـ پیرمرد مریض نشود؟ یا بچه‌ها گرمازده؟

گفت نه! و اشاره کرد به پیرمرد تا خودش با زبان خودش بگوید. پیرمرد همان‌طور که نشسته بود آرام نگاهی انداخت رو به من و گفت:

ـ دو هزار کیلومتر اومدیم خسته نشدیم. او که چند سال‌ زحمت برا ما کشید، ما خسته می‌شیم؟!

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.