صبح توی مترو صدا بلند شد. زنی پرچم به‌دوش داشت، با یکی که نشسته بود و نمی‌دیدمش صحبت می‌کرد؛ می‌گفت: «این همه شهید، این همه بچه‌های میناب بس نبود؟ نفهمیدین دوست کیه، دشمن کیه؟»

حالا ما کجا بودیم؟ خط تجریش؛ خط اصلی که می‌رفت مصلی. عجیب بود یکی پیدا شده این حرف‌ها بهش می‌خورد.

قبل از اینکه پا بلند کنم، صدا و قیافه‌ی سطلی‌خانم را ببینم، گفتم: «عجب! چه احساس امنیتی کرده آمده دقیقاً توی همین خطِ مترو!»

جواب داد: «شما ۴۵ هزار جوون رو ندیدین کشته شدن؟» یکی از زن‌ها جوابش داد: «اگه خون اون چندصد کشته‌ی مسلح و شرورتون که سر بسیجی‌ها رو بریدن براتون مهم بود، مثل علف خرس هر روز رو آمارتون نمی‌ذاشتین. کنتور که نمی‌ندازید؛ عدد می‌خواید؟ فقط یک اسم تونستید به اون لیست دولت اضافه کنین؟» (مردم چقدر خوب شدن... چقدر ورزیده! :) )

یکی از زن‌ها داد زد: «این‌ها رو ولشون کنید، برای کسی که تا الان نفهمیده وقت تلف نکنید.»

پیرزنی شبیه خانمِ جلسه‌ای‌ها گفت: «این‌ها عوامل اغتشاشن، جوابشون ندین خانوما؛ اومدن بین ما فیلم بگیرن...»

شعارها بلند شد: «مرگ بر وطن‌فروش خائن، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، دست خدا بر سر ما، خامنه‌ای رهبر ما و...»

سطلی‌خانم هندزفری زده بود؛ جوری که خودش حرف می‌زد، بعد که جوابش می‌دادند، رو برمی‌گرداند؛ یعنی نمی‌شنود. باز داد زد: «آرامش ما رو به هم نزنید با شعار دادنِ تون!» قشنگ شده بود شبیه شیطان توی «او یک فرشته بود» وقتی صدای صوتِ قرآن را می‌شنید! :)

تمام حلقه‌ی دورش، زن‌های سیاه‌پوش به‌مقصد مصلی بودند؛ داغ‌دیده، پر از خشم و... حتی یک نفر هم این دختر را هل نداد. حتی یک فحش نخورد. فقط کلافه بلند شد و رفت سمتِ در.

همین سطلی‌های سلیطه، «بی‌شرف» معمولی‌ترین حرفشان بود که توی مترو می‌رفتند؛ توی صورت آدمِ ۶۰ سال بزرگ‌تر از خودشان می‌گفتند.

آرمان علی‌وردی و روح‌الله عجمیان هم یک روز وسط حلقه‌ی همین‌ها افتادند. حتی به قدرِ حلقه‌ی انگشتر، آرمان هم سالم نمانده بود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.