منتقم!
باطل هزاررنگ است اما حق، یکیست. آدمهای جبههی باطل، هر کدامشان یکجور دغلبازند اما آدمهای جبههی حق، شبیه هم میشوند... آن روز صبح، خبری از آن چهرهی بشاش نبود. برادرش که کولهاش…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
باطل هزاررنگ است اما حق، یکیست. آدمهای جبههی باطل، هر کدامشان یکجور دغلبازند اما آدمهای جبههی حق، شبیه هم میشوند... آن روز صبح، خبری از آن چهرهی بشاش نبود. برادرش که کولهاش…
از زن عشایر خداحافظی کردم و برگشتم به حیاط مسجد جمکران. گوشی را باز کردم. دیدم دوستم نوشته دیروز که رفتم تهران تشییع، مردی گفته جمهوری اسلامی آدم ریخته توی خیابان تا مراسم را شلوغ…
«امرضا» از اینکه فهمید عراقی نیستم تعجب کرد. شال مشکی و چادر بحرینی روی سرم، او را به اشتباه انداخته بود. توی ایستگاه راهآهن مشهد، با یک چمدان بزرگ و یک کیف کوچک روی صندلی انتظار…
پیرزن میوهفروش، گوشهی خیابان، کنار نوبرانههایش نشسته بود و تسبیح میگرداند. سیبهای سرخ و خوشرنگ او از دور برای ما خودنمایی میکرد. خواهرم گفت: «سیبهایش ترش و آبدار است. آنقدر…
ـ میدونستید تهران رو گسله؟ یه گسلِ پدرمادردارها حالا اینو داشته باش لولههای گاز شهری رم عمود به این گسلا ساختن میفهمید یعنی چیییی؟ همینطور که وسایل را در اتاق جدید میچیدیم…
مرد میگفت هی میگویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش میآید، در خاکِ خودش.
«تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه»
به چهره چروکیدهاش خیره میشوم؛ چینهایی که هر کدام انگار روایت سالها رنج، کار و زندگیاند. با لهجه شیرین بیرجندی حرف میزند؛ همان لهجهای که گرما و صمیمیتش آدم را بیاختیار یاد…
نسبتشان را نپرسیدم؛ حالا یا قوموخویش بودند یا همشهری، مهم نبود که. مهم این بود دو تا زن با صورتهایی آفتابسوخته، ساعت چهار بعدازظهر، ظلِ آفتاب کفِ صحنِ مسجد جمکران بودند و…