برچسب

روایت بدرقه

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

از این‌جا گذشتی...

تا حالا این‌قدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیم‌ها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه می‌نشستی. چشم‌هام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهره‌ات را می‌دیدم؛ از…

از دست و دلمون رفت...

خانم عراقی کنار پیاده‌رو ناراحت نشسته بود. کنارش نشستم و نظرش را راجع‌به شهادت آقا سید علی خامنه‌ای پرسیدم. ـ من و خانواده‌ام همه طرف‌دار آقا هستیم. وقتی آقا شهید شدند، چشمتان روز بد…

نفس زکیه

در میدان ثوره‌العشرین، خانم‌ها تو پیاده‌روهای دور میدان ایستاده بودند و عزاداری می‌کردند و ناله می‌زدند. یکی از آن‌ها بچه‌اش را در کالسکه خوابانده و به تشییع آمده بود. گفتم: ـ تو عراق…

رهبر مسلمانان هند

خانمی از هند آمده بود؛ با یک پسربچه کوچک در بغل و دو دختر هشت، نُه ساله. به پشت چادر دخترهایش عکس آقا را سنجاق کرده بود. پسربچه در بغلش از گرما بی‌تابی می‌کرد. بهش گفتم: «تو این گرما…

تعظیم سیدالخامنه‌ای

کنار میدان خانمی ایستاده بود. ازش پرسیدم: «از کجا آمده‌ای؟» گفت: «با دخترانم و همسرم از بغداد برای تشییع سیدالخامنه‌ای آمدیم. ایشان قائدِ شیعیان، چه در ایران و چه در عراق هستند. ما…

سقاهای محله

این عکس را نصف‌شب یکی از زن‌های محله افغانستانی‌ها برایم فرستاده. ازش درباره کیسه‌ها می‌پرسم. می‌گوید: «چند متر پارچه خریدیم، کیسه‌های حمل آب دوختیم به عشق سقای کربلا. قرار کردیم روز…