از اینجا گذشتی...
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از…
خانم عراقی کنار پیادهرو ناراحت نشسته بود. کنارش نشستم و نظرش را راجعبه شهادت آقا سید علی خامنهای پرسیدم. ـ من و خانوادهام همه طرفدار آقا هستیم. وقتی آقا شهید شدند، چشمتان روز بد…
از خیابان فرعی نجف به خیابان اصلی رسیدم. ترافیک ماشینها بهسمت کربلا مبهوتم کرد حشدالشعبی و پلیس هم کنترل نظم خیابان را در دست داشتند. روی خیلی از ماشینها عکس بزرگ آقای شهید را…
در میدان ثورهالعشرین، خانمها تو پیادهروهای دور میدان ایستاده بودند و عزاداری میکردند و ناله میزدند. یکی از آنها بچهاش را در کالسکه خوابانده و به تشییع آمده بود. گفتم: ـ تو عراق…
خانمی از هند آمده بود؛ با یک پسربچه کوچک در بغل و دو دختر هشت، نُه ساله. به پشت چادر دخترهایش عکس آقا را سنجاق کرده بود. پسربچه در بغلش از گرما بیتابی میکرد. بهش گفتم: «تو این گرما…
بهش میگفتند بیبیجان. سیسال پیش خانه زندگیاش را توی افغانستان جا گذاشت و آمد ایران. میگفت دو تا کیسه برنج را به هم دوختیم و شد فرش زیر پایمان. روی چراغ خوراکپزی، هم غذا بار…
کنار میدان خانمی ایستاده بود. ازش پرسیدم: «از کجا آمدهای؟» گفت: «با دخترانم و همسرم از بغداد برای تشییع سیدالخامنهای آمدیم. ایشان قائدِ شیعیان، چه در ایران و چه در عراق هستند. ما…
این عکس را نصفشب یکی از زنهای محله افغانستانیها برایم فرستاده. ازش درباره کیسهها میپرسم. میگوید: «چند متر پارچه خریدیم، کیسههای حمل آب دوختیم به عشق سقای کربلا. قرار کردیم روز…
ده سالی میشد که خادم حرم امام حسین ع بود. پانزده روز آنجا شیفت بود، پانزده روز ایران. شیفتش که تمام شده بود، خودش را رسانده بود تهران و داشت میرفت تا به مراسم مشهد برسد. میگفت:…