برچسب

روایت بدرقه

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

قرارِ آخر در مشهد

خواب و بیدار بودم که دو خانم مشغول صحبت، وارد کوپه شدند. اولی دخترک افغانیِ بلیط‌دار بود و دومی بدون بلیط آمده بود داخل قطار. با آمدن متصدی قطار برای چک کردن بلیط‌ها، گفت بلیط ندارد و…

قاتل نتانیابو

ـ خوبین؟ ـ خوب که نیستیم. کنارش نشسته‌ام. دوتا بچه‌ی کوچکش توی سالن موکب دنبال هم می‌کنند. یک چشمش دنبال آن‌هاست و یک چشمش به من که با او حرف می‌زنم. همان اول که به او گفتم…

ما اهل جنوب لبنانیم

یک نایلون کوچک سفید داشت که یکی‌یکی عکس‌ها را از آن بیرون می‌آورد؛ رو به حرم از آن‌ها عکس می‌گرفت. از مدل عکس‌ها می‌شد حدس زد شهیدند و از نوع نوشته‌های زیرشان، معلوم بود ایرانی…

چایی بریزم؟

از عصری که برای مصاحبه‌گرفتن رفتم حسینیه‌ی افغانستانی‌ها، تا شب این حاج‌آقا در آبدارخانه بود. من مدام بین پله‌های قسمت برادران و خواهران در رفت‌وآمد بودم. او هروقت چشمش بهم می‌خورد،…

بچه‌های ایرانشهر

روی سکوهای سیمانی اطراف حرم نشسته بودند؛ جایی که خیابان طبرسی به حرم می‌رسید. نماز صبح تازه تمام شده بود. لباس بلوچی پوشیده بودند: امیررضا، محمد و آصف بامری شاهنده. هم‌طایفه‌ای بودند…

غلام آمریکا

گفتم: «خوش‌آمدید به ایران.» سری تکان داد و گفت: «چه خوش‌آمدی؟ » اهل پاکستان بود. کمی فارسی بلد بود. با دختران و نوه‌هایش راهی ایران شده بود. گفت: «امام فقط مال ایران نیست، مالِ همه‌ی…

حق‌الناس روی گردنمه

روسری‌اش را کیپ دور سرش می‌بندد و می‌گوید: «اومدم حلالیت بگیرم.» تکه‌ی اول حرفش را که می‌شنوم، می‌گویم: «باز هم از آن حرف‌های تکراری که این روزها همه‌جا پر شده؟» اما وقتی می‌گوید:…