از عصری که برای مصاحبهگرفتن رفتم حسینیهی افغانستانیها، تا شب این حاجآقا در آبدارخانه بود. من مدام بین پلههای قسمت برادران و خواهران در رفتوآمد بودم. او هروقت چشمش بهم میخورد، میگفت: «چایی بریزم؟»
میگفتم: «نه ممنون.»
یک ساعت بعدش که از جلوی آبدارخانهاش رد میشدم، باز هم میگفت: «حالا چی؟ یه چایی بریزم؟»
این سؤال را تا شب، پنجبار پرسید. از موی سفیدش حیا میکردم بگویم اتفاقاً گلویم خشکیده و چای واجبم. هربار فقط میگفتم نه.
بارِ آخر وقتی بود که کارم تمام شده بود. شب شد و باید برمیگشتم محل اسکان. خواستم خداحافظی کنم که گفت: «چی میشد یه چایی از دستم میگرفتی؟»
دیدم دارم خجالتزدهاش میشوم. گفتم: «یه عکس ازتون بگیرم؟»
گفت: «بگیر.»
عکس را که گرفتم و خواستم بروم، بیمقدمه گفت: «از بچههای تیپ ابوذرم. تو هشتسال دفاع مقدس پاوه بودیم؛ جنگهای نامنظم.»
خشکیدم. فهمیده بودم افغانستانی است. ولی به ذهنم نزده بود از او مصاحبه بخواهم. گفتم: «چند دقیقه میشینید حرف بزنیم؟»
قبول کرد. نشست و یک ساعت تمام از خودش گفت. تازه فهمیدم این آدمی که چهار ساعت دنبال چاییدادن به من بود، درواقع دیدهبان و جانباز دفاع مقدس ایران است و از اعضای اصلیِ حلقهی تشکیلدهندهی لشکر فاطمیون برای جنگ سوریه! تمام محرومیتها و قوانین سخت اتباع را به جان خریده. چهار ماه میدانداری خیابانهای مشهد را هم کرده. حالا مغازهی سبزیفروشیاش را صبحبهصبح باز نکرده، میبندد؛ میآید موکب برای نظافت و خدمت به زوار تشییع آقا.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…