تازه وارد سالن راهآهن شهید رئیسی مشهد شده بودیم. سنگینی کولهها و خستگی شب قبل قدمهایمان را کوتاه کرده بود. با حرکت آهسته دنبالِ در خروج میگشتیم که دیدیم دو خانم با خنده نزدیک میشوند. یک آن تهِ دلم خالی شد. فکر کردم مثل همیشه قیافه و اسم یک آشنای قدیمی را فراموش کردهام و حالا باز لابلای سلام و احوالپرسی باید ترفندی پیدا کنم و اسمش را بپرسم تا ضایع نشوم.
توی بالاوپایین کردن انواع سؤالات مستقیم و غیرمستقیم بودم که قدبلندشان با سؤالِ پیچیدهبهتبسم، نجاتم داد: «زائرید؟» خدا را شکر آشنای قدیمی نبود! تا بلهٔ ما را شنید فوری پرسید: «جا دارید؟» با بلهٔ دوم برای لحظهای خندهٔ روی صورتش محو شد. بعد، انگار دوباره یکی دکمهٔ امید را توی دلش روش کرده باشد، گفت: «بفرمایید منزل ما در خدمت باشیم.» همه چیز در امامحسینیترین و اربعینیترین وضعیتِ ممکن بود. هر چه تشکر میکردیم بیشتر اصرار میکرد. شاید فکر میکرد تعارف میکنیم. یا هم خیال میکرد اطمینان نمیکنیم که ادامه داد: «بچههام همگی ازدواج کردن و یه طبقهمون خالیه. آماده کردم برای زائرا.»
وسط سالن راهآهن یک آدمِ دخیلبسته را میدیدم که بناکرده بود تا حاجتش را نگیرد، نرود. تشکر کردیم و اطمینان دادیم اسکان داریم. بعد، به پشت سرم اشاره کردم و گفتم: «خیلیا دارن میان. برید سراغشون انشاءالله بینشون کسی باشه که مهمونتون بشه.»
دیشب توی راهآهن تهران دستهدسته مردمی را دیدم که با پرچم ایران و پرچم سرخ «یالثارات الخامنهای» سوار قطار میشدند و لابد بینشان کسی بود که هنوز جا برای اسکان نداشت.
از خانمِ مشتاق میزبانی خداحافظی کردیم. او رفت سراغ بقیه مسافرها و ما هم رفتیم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند دقیقه بعد برگشتیم سمت صندلیهای فلزی انتظار، سراغ کولههایمان که دیدم میزبان مشتاق، با چند خانم دیگر یکجا جمع شدهاند. شستم خبردار شد موفق شدهاست. چهرهاش بشاشتر شده بود. رفتم سراغش و پرسیدم: «بالاخره تونستین زائر پیدا کنین؟» خنده، پهن شد روی صورتش و پوستش کاملاً کش آمد: «بله، پنج تا» لحنش، لحن فاتح یک نبرد بود: پرقدرت، پرامید، پر نشاط.
دوستش لو داد که حاج خانم خودش مداح اهلبیت است. اما خودش متواضعانه سرش را برگرداند و «نهبابا حالا!»یی تحویلمان داد. از حرفهایشان فهمیدیم سه روز است که خانه را برای زوار آماده کردهاند و دوستانِ میزبان مشتاق هم قرار است در طول مدت پذیرایی کمکش کنند؛ اربعینیترین وضعیت ایران!
حاجخانم میزبان هنوز امید داشت به ما. اصرار میکرد حداقل روز آخر را برویم پیششان. آخرش هم شمارهاش را داد که ۲۸ صفر مهمانش شویم.
بار اول بود خانهاش مبیت زوار میشد. با پذیرایی از تشییعکنندههای آقای شهید شروعکرده بود و تصمیم داشت بعد از این هر دههٔ آخر صفر هم واحد بالایی را برای زوار آب و جارو کند.
از سالن خارج شدیم. نزدیک موکبِ محوطهٔ راهآهن پسر جوانی پلاکارد دستنویسی را بالابرده بود: «اسکان رایگان زائر».
یک دخیلبستهٔ دیگر!
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…