سالن گمرک مرز دوغارون این روزها حال و هوای دیگری دارد. چمدان‌ها روی زمین، صف‌های طولانی زائران، صدای مُهر گذرنامه‌ها و سلام و احوال‌پرسی‌هایی که با اشک و لبخند در هم آمیخته‌اند؛ انگار مرز، رنگ اربعین گرفته است. پیر و جوان، زن و مرد، یکی پس از دیگری وارد ایران می‌شوند؛ هر کدام با روایتی در دل و مقصدی مشترک؛ آخرین وداع با رهبر شهید.

بعضی آدم‌ها، پیش از آنکه سخنی بگویند، اشک‌هایشان روایت را آغاز می‌کند. یارمحمد احمدی، مردی ۶۰ ساله از کابل، تازه از راه رسیده است. هنوز خستگی سفر بر چهره‌اش پیداست که نام رهبر شهید به میان می‌آید؛ همان لحظه اشک، بی‌اختیار بر گونه‌هایش جاری می‌شود. می‌گوید: «وقتی خبر شهادت آقا را شنیدم، حس کردم دنیا دگرگون شد.»

او رهبر شهید را تنها رهبر ایران نمی‌داند. با همان لهجه افغانستانی می‌گوید: «امام خامنه‌ای تنها رهبرِ ایران نبود؛ رهبرِ تمام امتِ اسلام بود.» از نگاه او، رهبر شهید با سال‌ها ایستادگی، عزت و استقلال را برای ملت ایران به ارمغان آورد و راه مقاومت را به همه آزادگان جهان نشان داد.

می‌گوید: «بعضی‌ها فکر کردند با شهادت رهبر، پرچم مقاومت بر زمین می‌ماند؛ اما این‌گونه نیست. شهادت ایشان، انگیزه جبهه مقاومت را برای رسیدن به اهدافش بیشتر کرد.» او باور دارد که خون رهبر شهید، راه او را روشن‌تر کرده و بسیاری را با اندیشه و آرمانش آشنا ساخته است.

از او می‌خواهم اگر حرفی با رهبر شهید دارد، بگوید. دیگر تاب ایستادن ندارد. آرام روی زمین می‌نشیند، اشک امانش نمی‌دهد و صدای هق‌هقش بلند می‌شود. پس از لحظاتی، با صدایی لرزان می‌گوید: «آقای من... کاش خودم و تمام خانواده‌ام فدای شما می‌شدیم و شما زنده می‌ماندید. شما با شهادت خود نمردید؛ برای جهان اسلام زنده‌تر شدید.»

یارمحمد احمدی، تنها یک زائر از کابل نیست؛ او راوی دلدادگی مردمی است که رهبر شهید را فراتر از مرزها می‌دیدند. در میان اشک‌هایش، می‌توان ولایت‌پذیری و ارادتی را دید که او را کیلومترها راه به ایران کشانده است؛ روایتی از مردی که باور دارد راه مردان خدا، با شهادت پایان نمی‌یابد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.