وداع با آرزو!
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از…
«تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه»
مرد میگفت هی میگویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش میآید، در خاکِ خودش.