محسن حسن زاده
نویسنده و راوی

محسن حسن زاده

روایت‌ها و نوشته‌های محسن حسن زاده را در ادامه بخوانید.

از این نویسنده

نوشته‌ها و روایت‌ها

وداع با آرزو!

دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بی‌اختیار به سوی حرم کشیده می‌شدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچه‌ای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…

از این‌جا گذشتی...

تا حالا این‌قدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیم‌ها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه می‌نشستی. چشم‌هام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهره‌ات را می‌دیدم؛ از…

منتقم!

باطل هزاررنگ است اما حق، یکی‌ست. آدم‌های جبهه‌ی باطل، هر کدامشان یک‌جور دغل‌بازند اما آدم‌های جبهه‌ی حق، شبیه هم می‌شوند... آن روز صبح، خبری از آن چهره‌ی بشاش نبود. برادرش که کوله‌اش…

خاکِ خودش

مرد می‌گفت هی می‌گویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش می‌آید، در خاکِ خودش.

ارتباط ریشه‌دار

صاحب‌خانه – ابومصطفی – پرسید که در عراق از آدم‌ها چه می‌پرسم؟ چیزهایی گفتم و تهش گفتم که دارم دنبال پیوندهای روحی و معنوی بین شما و سید ایران می‌گردم. تکیه داده بود؛ صاف نشست و گفت:…

پدر خورشید

اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه می‌سازد‌. می‌گوید: «می‌دانم جنگ می‌شود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید بپیوندم و نمی‌خواهم زن‌وبچه‌ام بی‌سرپناه…