اسمش ابوشمس است؛ بابای خورشید. بابای خورشید دارد برای خورشید خانه می‌سازد‌. می‌گوید: «می‌دانم جنگ می‌شود و من دوست دارم که به زعیمِ شهید بپیوندم و نمی‌خواهم زن‌وبچه‌ام بی‌سرپناه بمانند.»

جنگ که شروع شد، پدر و مادرش پاپی‌اش شدند که می‌خواهیم برویم ایران، زیارت! ابوشمس هی استدلال کرد که الان جنگ است و چه و چه. تا پدر بالاخره مجبور شد بگوید که ما عمرمان را کرده‌ایم؛ با مادرت تصمیم گرفته‌ایم که وسط جنگ برویم ایران، شاید در جنگِ حق و باطل، شهید شدیم.

ابوشمس می‌گوید این جنگ، آدم خاکستری ندارد؛ یا سپیدِ سپیدند آدم‌ها، یا سیاهِ سیاه. جنگ با صهیونیست‌ها، همان جنگ با یهودیانِ قتله‌الانبیاء است.

بعد، از ایران و جام‌جهانی می‌گوید. از دست اینفانتینو عصبانی‌ست. می‌گوید خودش گفت که فوتبال از سیاست جداست اما دروغ گفت؛ اولین شاهدش این که همه‌ی کادر تیم ملی، نتوانستند با تیم بروند؛ این را بگیر تا باقی ماجراها. این هم جنگ است؛ منتها توی مستطیل سبز، با دست‌هایی که خونی نیست.

می‌گوید وقتی پرچم بزرگ ایران توی زمین چمن پهن شد، قلبش تند زده و به آمریکایی‌هایی فکر کرده که همه‌کار کردند برای نابودی این پرچم و نتوانستند.

می‌گوید حالا ممکن است بعضی‌ها خاری باشند در پای آمریکا، اما ایران خاری‌ست در چشم آمریکا؛ آمریکا با وجود ایران، آینده‌اش را تیره می‌بیند.

بعد، از خواب‌هاش می‌گوید. توی گوشی‌اش هر بار که خوابِ آقا را دیده، نوشته. مثلاً *یک‌بار خواب دیده که آقا آمده توی فلان حسینیه‌ی بصره و ابوشمس، شرم می‌کند که برود جلو. اما آقا روی منبر می‌گوید که: «ابوشمس! من اصلاً به خاطر تو آمده‌ام بصره.»

می‌گوید حالا بصره نه، اما آقا می‌آید کربلا؛ به خاطر امام حسین و شاید به خاطر ما؛ می‌روم تشییع و به آقا می‌گویم که خیالتان راحت؛ عزلِ -خلع- سلاح، عزلِ شرف است و بعضی از ما اگرچه قلیل باشیم، پای‌بند شرف‌مان می‌مانیم.*

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.