زیر سایهی پهپادها
فاطمه اهل لبنان بود؛ از آن جنوبیهایی که زندگیشان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و خودش را کشیده بود جلو. بیمکث و با حرارت حرف میزد. با هر کلمهای دستهایش بالا و پایین…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
فاطمه اهل لبنان بود؛ از آن جنوبیهایی که زندگیشان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و خودش را کشیده بود جلو. بیمکث و با حرارت حرف میزد. با هر کلمهای دستهایش بالا و پایین…
دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بیاختیار به سوی حرم کشیده میشدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچهای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس…
کنار میدان خانمی ایستاده بود. ازش پرسیدم: «از کجا آمدهای؟» گفت: «با دخترانم و همسرم از بغداد برای تشییع سیدالخامنهای آمدیم. ایشان قائدِ شیعیان، چه در ایران و چه در عراق هستند. ما…
خانمی از هند آمده بود؛ با یک پسربچه کوچک در بغل و دو دختر هشت، نُه ساله. به پشت چادر دخترهایش عکس آقا را سنجاق کرده بود. پسربچه در بغلش از گرما بیتابی میکرد. بهش گفتم: «تو این گرما…
در میدان ثورهالعشرین، خانمها تو پیادهروهای دور میدان ایستاده بودند و عزاداری میکردند و ناله میزدند. یکی از آنها بچهاش را در کالسکه خوابانده و به تشییع آمده بود. گفتم: ـ تو عراق…
از خیابان فرعی نجف به خیابان اصلی رسیدم. ترافیک ماشینها بهسمت کربلا مبهوتم کرد حشدالشعبی و پلیس هم کنترل نظم خیابان را در دست داشتند. روی خیلی از ماشینها عکس بزرگ آقای شهید را…
خانم عراقی کنار پیادهرو ناراحت نشسته بود. کنارش نشستم و نظرش را راجعبه شهادت آقا سید علی خامنهای پرسیدم. ـ من و خانوادهام همه طرفدار آقا هستیم. وقتی آقا شهید شدند، چشمتان روز بد…
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از…
باطل هزاررنگ است اما حق، یکیست. آدمهای جبههی باطل، هر کدامشان یکجور دغلبازند اما آدمهای جبههی حق، شبیه هم میشوند... آن روز صبح، خبری از آن چهرهی بشاش نبود. برادرش که کولهاش…