فاطمه اهل لبنان بود؛ از آن جنوبی‌هایی که زندگی‌شان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و خودش را کشیده بود جلو. بی‌مکث و با حرارت حرف می‌زد. با هر کلمه‌ای دست‌هایش بالا و پایین می‌رفت و صدایش موج برمی‌داشت؛ انگار می‌خواست بغض چندساله را توی چند دقیقه بریزد بیرون. گفت خواهرزاده، برادرزاده و خیلی دیگر از فامیل‌هایش شهید شده‌اند. گوشی‌‌اش را گرفت سمتم و فیلم‌های جنوب لبنان را نشانم داد. کف دستش را برگرداند پایین و با یک حرکت افقی حالی‌ام کرد همه‌اش با خاک یکسان شده.

گفت خانه‌اش جایی بین صور و صیدا است؛ فعلاً سالم مانده بود، اما به‌خاطر بمبارانِ هرروزه مجبور شدند آنجا را ترک کنند. از شوهرش گفت که خودش خواسته بماند؛ گفت دوست دارد توی همان خانه بمیرد.

تندتند حرف می‌زد و من که چیز زیادی از حرف‌هایش نمی‌فهمیدم، رو کردم به دکتر احمد تا برایم ترجمه کند. دکتر مثل دو سال قبل، میزبان ما در کربلا بود و فارسی را شکسته بسته حرف می‌زد.

فاطمه از بچه‌ها و نوه‌هایش تعریف کرد و یکی‌یکی اسم‌های‌شان را برایم گفت: «محمد، علی، حسن، حسین...»

حرفش تمام نشده بود که یکهو از جا پرید. سرش چرخید سمت درِ اتاق که آرام بسته شده بود. دست گذاشت روی قلبش و با فشار، نفسش را از سینه بیرون داد. گفت با هر صدایی انتظار انفجار را می‌کشد. توضیح داد پهپادهای اسرائیل، دائم روی سرشان چرخ می‌خورند. بعد پشتش را صاف کرد و با غرور خاصی گفت حزب‌الله دارد لبِ مرز جانانه می‌جنگد. کمی مکث کرد و ادامه داد از دولت لبنان کاملاً ناامید شده‌اند و تنها امیدشان خداست و ظهور امام زمان.

من که تمام مدت چشمم بین او و دکتر می‌چرخید، نظرش را درباره ایران پرسیدم. خط‌های اخمش صاف شد و چهره‌اش به حالت عادی برگشت. به عربی چیزی گفت که سر در نیاوردم. دکتر احمد با فارسیِ آمیخته به عربی بهم فهماند که قدردان ایران هستند. گفت: «همه‌ی ایران مقاومت است و دارد از لبنان دفاع می‌کند.» دوباره ابروهایش تو هم رفت و گفت: «ولی دولت‌مان می‌خواهد شیعه در لبنان نباشد.» به اینجا که رسید، دست‌هایش بالا رفت و با لحن غلیظ عربی گفت: «فقط دعا.»

فاطمه هی حرف زد و من به این فکر می‌کردم که چقدر به هم نزدیک‌تر شده‌ایم؛ بیشتر از اربعینِ دو سال قبل که در همین خانه پای درددل‌شان نشسته بودم. ما این‌بار آدم‌هایی بودیم از کشورهای مختلف که جنگ، نزدیک‌ترمان کرده بود. توی آن خانه، همه‌مان از ته دل خواهان نابودی اسرائیل بودیم.

حالا انگار معنای «امت واحده» را با تمام وجود حس می‌کردیم.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.