باطل هزاررنگ است اما حق، یکی‌ست. آدم‌های جبهه‌ی باطل، هر کدامشان یک‌جور دغل‌بازند اما آدم‌های جبهه‌ی حق، شبیه هم می‌شوند...

آن روز صبح، خبری از آن چهره‌ی بشاش نبود. برادرش که کوله‌اش را گذاشت توی ماشین که راهی‌اش کند به مرز القائم، محل خدمتش، دید که اشک‌های ابوعلی جاری‌ست. ابوعلی می‌گفت هنوز خبرها هیچ‌چیز را تأیید نکرده‌اند اما چیزی احساس می‌کنم... احساس می‌کنم که بی‌‌پناه شدیم...

دوستش می‌گفت آن روز، به آدم دیگری تبدیل شده بود. رفت و دوری از سید را تاب نیاورد. همان‌روز شهید شد؛ به دست آمریکایی‌ها، به قصفِ آمریکایی‌ها.

بعد شهادتش، هم‌کارش فهمید آن که حقوقش را با او نصف می‌کرده، ابوعلی بوده. بعد شهادتش، آن پانزده خانواده فهمیدند که آن مرد را ابوعلی می‌فرستاده که برایشان نانی ببرد. و بعد شهادتش، دخترِ کوچکش، به اراده، گوشواره‌هایش را برای حمایت ایران هدیه کرده... شبیه هم می‌شوند آدم‌های جبهه‌ی حق...

حالا دیگر می‌شود گفت که فرمانده‌ی عملیات انتقام از آمریکایی‌ها در عراق، بعد شهادت حاج‌عماد، او بود. او بود که یک شب قبل شروع جنگ رمضان، به نیروهایش گفت بلند شوید و همدیگر را ببوسید و در آغوش بگیرید که معلوم نیست دیگر کی همدیگر را می‌بینیم. او بود که بعد طوفان‌الاقصی، پشت بیسیم به نیروهایش گفت تمام شد؛ کمربندها را محکم ببندید و هر کاری، هر کاری که از دستتان برمی‌آید بکنید. کار دارد به لحظه‌ی نهایی نزدیک می‌شود...

ابوعلی! دیشب پسرت را، برادرهایت و برادرزاده‌ات را دیدم. چفیه‌ی ایرانی به گردنشان بود. کم به کنایه نشنیده بودند که شماها «ولایی» هستید!

پسرت هنوز وصیت‌نامه‌ات را باز نکرده. دستی به قلبش بکش. بگذار کلماتت با ما حرف بزنند...

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.