از زن عشایر خداحافظی کردم و برگشتم به حیاط مسجد جمکران. گوشی را باز کردم. دیدم دوستم نوشته دیروز که رفتم تهران تشییع، مردی گفته جمهوری اسلامی آدم ریخته توی خیابان تا مراسم را شلوغ نشان بدهد. گوشی را بستم. دوست نداشتم حال آخرین لحظه‌های تشییع را که توی ذهنم نقش بسته بود، خراب کنم.

نزدیک شبستان بقیع که شدم، دیدم زن میان‌سالِ سنگینی، بی‌حال روی زمین نشسته. کارت خادمیاری‌ام را که دید، گفت دیشب توی ازدحام جمعیت خورده زمین و پای راستش پیچیده. ویلچر می‌خواست.

رفتم چند نیروی مرد هلال‌احمر آوردم و بردیمش درمانگاه. کمکش کردم روی تخت دراز بکشد. گفتم: «چرا هیچ‌کس همراهت نیست؟»

گفت: «دخترم دوست داشت تشییع حرم شرکت کند. ولی خودم آمدم جمکران. از وقتی رهبری شهید شد، دو بار به خاطر حمله‌ی قلبی بستری شدم. گفتند باید آنژیو کنی.»

گفتم: «ولی نباید تنهایی توی چنین مراسمی شرکت می‌کردی.»

گریه‌اش گرفت. خدایا! همیشه از خودم بدم می‌آید که اشک آدم‌ها را درمی‌آورم.

گفت: «نمی‌شد که تو مراسمش نباشم. هیچ کاری برای رهبری نکردم.»

گریه‌اش بیشتر شد و صدایش آهسته‌تر. گوشم را نزدیک دهانش بردم. «هر روز به خاطر رهبری دارم می‌سوزم. بچه‌هام گفتند نرو، خفه می‌شی تو جمعیت. گفتم خفه شم. دیگه سلامتی نمی‌خوام.»

دکتر فشارش را گرفت. بالا رفته بود. می‌ترسیدم گفتگو را ادامه بدهم و بپرسم مگر رهبری برایت چه کرده که تنها و با قلب مریض آمدی، این بلا هم سرت آمده؟

پرستار یک قرص و یک بطری کوچک آب‌معدنی دستم داد بهش بدهم.

قرص را توی دستش گذاشتم و در بطری را باز کردم. رنگش پریده بود و نای حرف زدن نداشت.

خدایا تو شاهد باش آن مردی که گفت جمهوری اسلامی آدم ریخته توی خیابان تا بگوید مراسم شلوغ شده، هیچ‌کس این آدم‌های مریض و علیل و عشایر را با پول و وعده و وعید نیاورده. آمدند تا بگویند ما با همه‌ی مریضی و علیلی و راه دور و حرف مردم، هم‌دلیم، یک‌دلیم، باهمیم.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.