نسبت‌شان را نپرسیدم؛ حالا یا قوم‌وخویش بودند یا هم‌شهری، مهم نبود که. مهم این بود دو تا زن با صورت‌هایی آفتاب‌سوخته، ساعت چهار بعدازظهر، ظلِ آفتاب کفِ صحنِ مسجد جمکران بودند و پرچم‌به‌دست، از این‌ور به آن‌ور می‌رفتند تا جاگیر شوند گوشه‌ای از صحن برای نمازِ فردا صبح.

یکی‌شان را صدا کردم. ایستاد. آن‌یکی را خودش صدا زد و آوردش پیشم. پرسیدم از کجا آمده‌اند. جواب دادند از چهارمحال‌وبختیاری و آن‌یکی تأکید کرد طرفِ شهرکرد و آن‌ورها. نامِ روستایشان را هم گفت. درست نفهمیدم، ولی در گوگل که سرچ کردم، روستایی بود در پنجاه، شصت کیلومتری شهرکرد به اسم «یاسه‌چای».

پرسیدم توی این گرما برای چه آمده‌اند قم؟! آن‌یکی که مسن‌تر بود و صورتش پر بود از خط‌وخطوط و چین‌وچروک، با همان لهجه‌ی قشنگِ لری‌اش در حالی‌که داشت گریه‌اش درمی‌آمد، جواب داد:

«سیِ خامنه‌ای!»

از لابه‌لای لهجه‌ی غلیظ‌شان فهمیدم می‌گفتند که باوجود این گرما، پانزده میلیون هزینه کرده‌اند تا برسند به قم؛ برسند به تشییعِ رهبر و برسند به دیدار! می‌گفت به احترامِ رهبری آمده‌اند که زحمتِ زیادی کشیده است.

بعد هم نم‌نم زبان گرفتند و شروع کردند به مویه‌کردن؛ که خامنه‌ای لب‌تشنه رفت... آقایمان بود، پدرمان بود...

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.