عکس را که گرفتم شروع به صحبت کردیم. سید اعتماد موسوی یک زمانی راننده کامیون بوده و ترانزیت کار می‌کرد.

با قدرت صدا را انداخت تو گلو و گفت:

  • من زمانی که امام خمینی توی پاریس بود، می‌رفتم از قم عکس امام رو می‌آوردم توی میدون ابوذر و می‌چسبوندم به دیوار. همه هم من رو می‌شناختن.

مادرم می‌گفت: «نکن بچه! دردسر میشه» اما من می‌گفتم: «من دوستش دارم؛ از کسی هم نمی‌ترسم.»

  • راننده رئیس کلانتری اومد و گفت: سید! از رکن دو دنبالتن! یه عکس بهم نشون داد که از من و دو تا دوستام که اونجا بودیم از بالا عکس گرفته بودند. گفتم من سربازی نرفتم، نمیدونم رکن دو چیه...

گفت: دیگ که میدونی چیه؟ گفتم بله. گفت روغن هم می‌دونی چیه؟ گفتم بله! گفت خب رکن دو همونجاست که مثل مرغ میذارنت تو دیگ و سرخت می‌کنن!

با این تهدیدها باز هم به کارم ادامه دادم. من عاشق امام خمینی بودم، آقای خامنه‌ای هم همون راه رو رفت؛ برای همین هم دوستش داشتم و دارم. عکسش رو همه‌جا می‌برم. این عکس رو هم خودم یراق گرفتم و تزئینش کردم. عادت داشتم بشینم پای سخنرانی‌هاش و بعد اخبار ببینم؛ می‌دیدم همه حرف‌هاش حرفِ امروزه. کیف می‌کردم.

  • عکس سید مجتبی چرا همراهتونه؟
  • ببین! پسر کو ندارد نشان از پدر...

شک نکن! به جدم قسم! من هفتاد و پنج سالمه، میمیرم و میرم اما شما هستید و می‌بینید؛ تربیت آدمی گم‌شدنی نیست. این هم تربیت‌شده‌ی همون مکتبه!

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.